Sunday, April 1, 2007

روشنفکر حوزهء عمومی و زبان فارسی
در حاشيهء بحث نيلگون دربارهء روشنفکر حوزهء عمومی ـ بخش چهارم

نوشتهء علی ميرسپاسی

بحث دربارهء حورهء عمومي را بايد به فال نيک گرفت و اميدوار بود که ديگران هم در آن شرکت کرده، ديالوگي جدي دربارهء نقش روشنفکرانِ حوزهء عمومي، يا سپهرهمگاني، جلوبرده شود و امکانات يا محدوديت هاي زبان فارسي در ايجاد يک گفتمان سکولار و دموکراتيک نيز مورد بررسي قرار گيرد. فقدان چنين گفتگويي ميان روشنفکران خود هميشه يکي از دلايل پا نگرفتن نگرش دموکراتيک در جامعه ما بوده است. من هميشه اعتقاد داشته ام که اگر روشنفکرانِ به اصلاح «سکولار» ما به جاي تکرار کليشه هاي کسالت بار (بايد فرزند زمانه بود، معاصر اين عصر زيست ، مُدرن شد وغيره) در عمل وارد گفت و شنود و ديالوگ با يکديگر مي شدند و از اينکه با روشنفکران ديني نيز طرف صحبت شوند ابايي نمي داشتند، حوزهء عمومي و ارتباطي در کشور ما وضع بهتري مي داشت. البته منظور من بيشتر نهاد گفتگو و آداب آن است نه ميزان ادب و اخلاق فردي اين روشنفکران. آنچه ما نداريم، يا به شکل ناقص داريم، حوزهء عمومي است به عنوان يک نهاد دموکراتيک. وگرنه ما «روشنفکر» ريز و درشت کم نداريم ـــ کساني که در مطبوعات و رسانه ها به مسايل اجتماعي و فرهنگي مي پردازند. اما آيا خود رسانه ها نقش دموکراتيک شان را بازي مي کنند؟ آيا نهادهاي علمي و دانشگاهي نهادهايي دموکراتيک اند؟ انجمن هاي صنفي، اتحاديه ها، مدارس، نهادهاي هنري و فرهنگي چطور؟ وگرنه ترديدي نيست که روشنفکران ما همه خود را به نوعي در حوزهء عمومي فعال حساب مي کنند. کار حتا به جايي رسيده که مقامات دولتي و ارتشي هم در کنار انجام شغل خود، با اخذ درجهء دکترا، به صف روشنفکران پيوسته اند!

بنابه تعريف ساده اي که يورگن هابرماس مي دهد، حوزهء عمومي يا سپهر همگاني کيفيت دموکراتيک خودش را از جدايي اش با دولت و از ترغيب شهروندان به گفتگو دربارهء مسايل جامعه اخذ مي کند. در ايران اين جدايي وجود ندارد. عملکرد روشنفکران در حوزهء عمومي ارتباط مستقيمي با (محدوديت هاي) زبان فارسي ندارد. يا دست کم تقدم با زبان نيست بلکه محدوديت هاي زباني خود ناشي از نبودن نهادهاي دموکراتيک است. بديهي است که غناي زبان علوم اجتماعي ما در حد زبانهاي اروپايي نيست. اماکيفيت غير تحليلي زبان ما را نبايد تنها مشکلي زبان شناسانه دانست و ايجاد نهادهاي ارتباطي دموکراتيک را موکول به حل اين مشکل کرد. انديشه و نگرش تحليلي (يا عقلاني) بايد با تمرين مدام در حوزهء عمومي قوام بگيرد و زبان اش را هم در همين حوزه بپروراند. اگر بر مشکل زباني تاکيد زياد بورزيم و تفاوت فارسي را با انگليسي يا آلماني برجسته کنيم، اين تصور به وجود مي آيد که همان روشنفکري که در فارسي دست اش بسته است مي تواند در زباني ديگر حرف ها و انديشه هاي مهم و پيشرفته اي را بيان کند. من که در زمينهء علوم اجتماعي کار مي کنم مي دانم که دست کم در زبان انگليسي در اين زمينه روشنفکران ما، آنها که به انگليسي تسلط دارند، توليدات مهم و دوران سازي نداشته اند! يا اگر تحقيقي جدي در رشته هاي تاريخ، جامعه شناسي يا تمدن کرده باشند اين تحقيقات قابل ترجمه يا بازنويسي به فارسي هست. اگر نهادهاي روشنفکري ما از توليد کساني چون فوکو يا ادوارد سعيد عاجز است، اگر نهادهاي فکري ما از انديشهء انتقادي تهي است، به نظر من، به خاطر نقص زبان فارسي نيست. توسعهء زبان خود بايد بخشي از يک پروژهء وسيع تر استقرار نهادهاي دموکراتيک در کشور ما باشد. در اين رابطه چند نکته به نظر من مي رسد:

يک) فقرنهادهاي دانشگاهي ـــ انديشهء اجتماعي جديد و علوم اجتماعي مدرن (جامعه شناسي، مردم شناسي، علوم سياسي، فلسفه، تاريخ، اقتصاد، مطالعات فرهنگي) درفضاي آکادميک مي رويند و رشد مي کنند. در ايران درست همين نهادهابوده اند که کارشان را انجام نداده اند! پرورش واقعي در اين زمينه ها صورت نگرفته زيرا نه استاد ، نه دانشجو و نه کلاس درس آنچيزي بوده که مي بايست باشد. «دانشگاهيان» ما نقش مهمي در آوردن تفکر جديد و ايجاد نهادهاي روشنفکري انتقادي نداشته اند. اين وظيفه را به طور عمده دو گروه ديگر عهده دار شده اند: تحصيل کردگان خارج کشور؛ و روشنفکران مستقل و «خود آموخته» به ويژه مترجمان ما. نتايج چنيني «جابجايي» اي خود بحثي جداگانه مي خواهد.

دو) توسعهء «ناسيوناليستي» زبان ـــ ورود مُدرنيـّت در ايران آميخته بوده است با پروژه هاي استقرار دولت مرکزي و تثبيت «هويت ملي». در اين تثبيت جايگاه مرکزي را زبان فارسي (و ادبيات فارسي) اشغال کرد. به سخن ديگر، از همان ابتدا توسعهء زبان فارسي نوين ما توسط نهادهاي غيردموکراتيک و در وهلهء نخست با هدف هاي سياسي و فرهنگي اي صورت گرفت که قصدشان رشد انديشهء روشنگروتحليلي يا انديشهء انتقادي نبود. اين البته مختص ايران نيست. روشنفکران ترکيه و کشورهاي عربي نيز زبان را اساس هويت ملي خودشان مي دانند و در کارزار «پاک کردن» زبان ترکي و عربي از تاثيرات «بيگانه» بوده اند. حال، هنگامي که صحبت از «سکولار کردن زبان» مي کنيم، براي من روشن نيست که در جامعه اي که هنوز حوزه هاي خصوصي و عمومي تفکيک نشده، حوزهء قضايي استقلال ندارد، آزادي رسانه ها و سازمانهاي صنفي و سياسي تحقق نيافته و نهاد هاي آموزشي زير کنترل دولت اند، ما چطور مي توانيم زبان مان را سکولار و توانا کنيم، آنهم با وام گرفتن از کلام فردوسي و منوچهري يا نوشته هاي پيش- اسلامي. ما به جستجوي گفتمان اي هستيم که بر هويت تاکيد نکند، از ستم مردانه به دور باشد، فرد را به رسميت بشناسد، کمتر به دين و عرفان آغشته باشد، نخبه گرا و اشرافي (يا برعکس تسليم و عاجز) نباشد. آيا چنين گفتماني مي تواند جدا از پراکتيس آن در متن نهادهاي دموکراتيک به وجود آيد و رشد کند؟

سه) همه فهم بودن زبان حوزهء عمومي ـــ گفتمان سکولاري که در بالا به آن اشاره کرديم نمي تواند با زباني صورت بگيرد که مردم نتوانند آنرا بفهمند. اين البته ربطي به عوامانه نوشتن و به «زبان توده» نوشتن ندارد. من با آقاي عبدی کلانتری در اين مورد هم رأي ام. منظور اين است که در حوزهء عمومي و سپهر ارتباط همگاني، در شرايط ايران، زبانهاي تخصصي، جارگونهاي آکادميک، يا اصطلاحاتي که يک مترجم نوآور به ابتکار خويش ساخته، کارايي ندارند. چه بسا تشديدگر جدايي روشنفکران از بقيهء جامعه شود. عرفان زدگي زبان نيز از اين راه شفا پيدا نمي کند.

چهار) عامل تغيير (agent) ـــ در وهلهء نخست چه چيز عامل تغيير دموکراتيک است، فلسفهء اجتماعي يا نهادهاي اجتماعي؟ قصد ندارم اين دو را به طور مصنوعي جدا کنم اما به عقيدهء من مفيدتر خواهد بود اگر تأکيد را بر دومي بگذاريم. زيان يا خطر انديشه ها و فلسفه هاي غيرليبرال در متن نهادهاي دموکراتيک به مراتب کمتر است.

هرکدام از اين نکته ها جاي بحث و گسترش دارد. من اين يادداشت را تمام مي کنم. درصدد نوشتن مقاله اي هستم که در آن دو الگوي روشنفکر حوزهء عمومي در ايران مورد بحث قرار گرفته: الگوي تاکنونيِ روشنفکر ملي گرا (حتا در ميان آنان که منتقد ايدئولوژي ناسيوناليستي بوده اند، اما «زبان فارسي» مرکز توجه شان است) و الگوي پيشنهادي من که نامش را «جهان وطنِ نوين» (neo-cosmopolitan) گذاشته ام و براساس نوشته ها و آثار ادواردسعيد، وي اس نايپال، محمد ارغون، فاطمه مرنيسي، و ريچارد رورتي ترسيم شده که «همبستگي، مکالمه، و نهادهاي دموکراتيک (فرامليتي)» را بر «هويت، حقيقت و تعلق ملي» مقدم مي دانند.

* دکتر علی ميرسپاسی، استاد جامعه شناسي دانشگاه نيويورک (NYU) ، مولف کتابهاي «دموکراسي و حقيقت» (انتشارات طرح نو) و کتاب
Intellectual Discourse and the Politics of Modernization: Negotiating Modernity in Iran

No comments: