Sunday, October 7, 2007

ISF

Institute for social research ,I have newly found this attractive website which includes valuable articles.
http://www.samfunnsforskning.no/page/Front_page/Menu_english/7975/1752.html

Thursday, August 16, 2007

تابستان ٦٧ نمی‌گذرد


منیره برادران
آن چه در تابستان ١٣٦٧ در زندان‌های ایران اتفاق افتاد، از دو جهت حادثه‌ای بی‌سابقه (حداقل در تاریخ ١٠٠ سال گذشته کشورمان) بود: یکی به دلیل ابعاد هولناک اعدام‌ها - قریب به ٥٠٠٠ زندانی در مرداد و شهریور آن سال به دار آویخته شدند- و دیگری به علت پیامد فاجعه‌بارعدم بردباری حکومتی در مقابل دگراندیشان.
اعدام‌شدگان پیش‌تر محاکمه شده و محکومیت خود را در زندان می‌گذراندند. حتی تعدادی از آن‌ها محکومیتشان تمام شده بود و به دلیل خودداری از مصاحبه، که شرط آزادی از زندان بود، در زندان مانده بودند. همان طور که حکم آیت الله خمینی هم گویای آن است، این زندانی‌ها را به دلیل عقیده و موضع سیاسی که در زندان داشتند، اعدام کردند. «کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر مواضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند.»
این یک حکم کلی بود و «هیأت تشخیص موضوع» که بر اساس حکم مزبور از حجت‌الاسلام نیری، قاضی شرع، آقای اشراقی، دادستان تهران و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات تشکیل شده بود، باید هر چه «سریع‌تر» در مورد سرنوشت زندانیان تصمیم می‌گرفت. کار این هیأت با هیچیک از موازین یک دادرسی هم‌خوانی نداشت: نه کیفرخواستی در میان بود و نه حق داشتن وکیل. اعدام‌شدگان حتی تا آخرین لحظه از آگاهی به سرنوشت خویش محروم ماندند.
تداوم سکوتاین اعدام‌های دسته‌جمعی در پشت درهای بسته صورت گرفت و خبر آن در رسانه‌ها اعلام نگردید. تا به امروز هم هر نوع اشاره‌ای به کشتار ٦٧ در رسانه‌ها خط قرمزی است که حکومت آن را برنمی‌تابد. خانواده‌های اعدام‌شدگان حتی از محل دفن، تاریخ اعدام و چرايی و چگونگی اعدام خویشاوندانشان بی‌اطلاع مانده‌اند. به آن‌ها هشدار داده بودند که از برگزاری هر گونه مراممی برای عزیزانشان خودداری کنند. جمهوری اسلامی تا به امروز در مقابل این حادثه سکوت کرده است.
زخمی که رویداد سیاه تابستان ٦٧ برجا گذاشته، چیزی نیست که خانواده‌ها و داغ‌دیدگان بتوانند با گذشت زمان آن را از خاطره بزدایند. به قول نیچه: «چیزی که دردش تمام نشدنی است، در حافظه ماندگار می‌شود.» داغ تابستان ٦٧ اما تنها کابوس قربانیان نیست. شبح آن تا وقتی که حقیقت آن روشن نشود، همیشه در جامعه سنگینی خواهد کرد. روشن شدن حقیقت، اما به هدف تازه کردن داغ‌ها نیست. بلکه هدف آن، مقابله با فراموشی در جامعه و تامل و بازنگری در حوادث گذشته است. گذشته را نمی‌توان تغییر داد. اما پرسش امروز این است: آیا پذیرفتنی بود که هزاران نفر صرفاً به این دلیل که از پاسخ سریع در مقابل سوالات هیأت که در موضع تفتیش عقیده عمل می‌کرد یا به جرم پافشاری بر اعتقاداتشان اعدام شوند؟ سکوت در برابر این سؤال فرصت دادن به تداوم جنایت است.
بحث «فراموشی» امروز به یکی از مسائل مهم ما تبدیل شده است. برای این که فراموش نکنیم، ابتدا باید از حقیقت آن چه که گذشت، آگاه شویم. حق آگاهی، اطلاع‌رسانی و یافتن حقیقت مثل حق آزادی بیان و عقیده از حقوق شهروندی است و ماده ١٩ بیانیه جهانی حقوق بشر بر آن تاکید کرده است.
برای هدایت خاطره و ایجاد فضايی که در آن گذشته به خاطر سپرده شود، نیاز به ابزارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. «کمیسیون حقیقت» نهادی است که چنین فضايی را ایجاد می‌کند. هدف چنین کمیسیونی درگیر ساختن جامعه با موضوع‌ها و حوادثی است که لاپوشانی و تحریف شده‌اند و سندیت دادن به آن‌هاست تا حقیقت بر همگان روشن شود و نفی و تکذیب آنها دیگر ممکن نگردد. می‌توان در تحلیل و ریشه‌یابی حوادث اختلاف نظر داشت؛ اما نمی‌توان بر سر واقعیت‌هايی که سندیت آنها را تجربه تلخ قربانیان و دیگر فاکت‌های معتبر تشکیل می‌دهد، تردید کرد. حقیقت، نسبیت برنمی‌تابد و نمی‌توان بر اساس مذهب و ایدئولوژی آن را توجیه کرد.
کمیسیون حقیقت، یک نیازگریز ناپذیرامروز، کمیسیون حقیقت به یک وسیله مرسوم برای نقد سیاست‌های سرکوب و فاصله گرفتن از این سیاست‌ها تبدیل شده است. سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر هر کدام به نحوی مشوق و حامی تشکیل کمیسیون حقیقت در جوامع در حال گذار از استبداد و دیکتاتوری به دموکراسی هستند. حتی می‌توان گفت که هر کشوری، که در آن زمانی حقوق بشر به طرز وحشیانه‌ای پایمال گشته است، در چارچوب قوانین بین‌المللی، دیر یا زود ناگزیر به تشکیل کمیسیون حقیقت است. تجربه نشان داده است که کمیسیون‌های حقیقت نقش مؤثری در گذار به دموکراسی ایفا کرده‌اند.
کمیسیون حقیقت از طریق گوش سپردن به قربانیان موارد نقض حقوق بشر را شناسايی می‌کند؛ آن‌ها را مورد نقد و بررسی قرار داده و به اطلاع همگان می‌رساند. صدای قربانیان و خانواده‌های آن‌ها (که در گذشته محکوم به سکوت و انزوا بودند) در جامعه انعکاس می‌یابد. به این ترتیب تجربه و رنج قربانیان و کسانی که حقی از آنها ضایع شده، از رنج شخصی فراتر رفته، مورد توجه جامعه قرار می‌گیرد و تأييد اجتماعی می‌یابد. این کار به التیام زخم‌ها کمک می کند.
چیزی که نباید فراموش شود، گذشته سیاهی است که راویانش، قربانیان و داغ‌دیدگان هستند. از زبان آن‌هاست که جامعه می‌تواند با حقیقت گذشته سیاه و تحریف شده، آشنا شود و با خود و گذشته به چالش بنشیند. این کار می‌تواند به تفاهم و هم‌دردی با تجربه‌های تلخ و دردناک قربانیان بینجامد و باعث شود که این تجربه‌ها در یک پروسه و چالش اجتماعی به خاطره جمعی راه یابد.
کمیسیون حقیقت با شناساندن حوادثی که فاجعه آفریدند و نقد و بررسی آن‌ها، از یک طرف جامعه را به قبح نقض حقوق بشر آگاه می‌سازد و از طرف دیگر حقوق بشر را به یک گفتمان اجتماعی تبدیل می‌کند. کمیسیون حقیقت سهم مهمی در پرورش خودآگاهی حقوق بشر در جامعه ایفا می‌کند.
پذیرفته شدن حقیقت در جامعه و مستند ساختن آن (که تنها به یاری نهادی مستقل چون کمیسیون حقیقت امکان پذیر است) به معنای رسمیت یافتن حقیقت است. حقیقت مستند جزو اسناد تاریخی می‌شود و از راه‌های مختلف (مثلاً از طریق ثبت در کتب درسی و بناهای یادبود) به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود.
همه این‌ها در خدمت یک هدف است: دیگر، گذشته سیاه تکرار نشود.
Source Radio Zamaneh

Sunday, July 8, 2007

Thursday, June 7, 2007

Congressman Ron Paul

Congressman Ron Paul (R-Texas) is the leading advocate for freedom in our nation’s capital. As a member of the U.S. House of Representatives, Dr. Paul tirelessly works for limited constitutional government, low taxes, free markets, and a return to sound monetary policies. He is known among his congressional colleagues and his constituents for his consistent voting record. Dr. Paul never votes for legislation unless the proposed measure is expressly authorized by the Constitution

Tuesday, June 5, 2007

American-Iranian scientist detained in Iran
Follows arrest of prominent US scholar
writeDate( 1179882892000, 'Grey', 'May 23 2007', 9999999999999);
- May 23 2007

Thursday, May 31, 2007

اوباش ستيزی بی بنياد يكي از سياستمداران اوايل انقلاب مي‌گفت كارهاي بد را با بكار بردن عليه آدم‌هاي خوب آغاز نمي‌كنند و براي اينكه مشروعيت و مقبوليت يابد آن را عليه آدم‌هاي بد بكار مي‌برند. اوباش ستيزي روزهاي اخير براي نگارنده يادآور خاطره‌اي از اوايل دهه هفتاد بود. قتل‌هاي زنجيره‌اي در دهه هفتاد با ربايش و سركوب و قتل و ترور اراذل و اوباش و كساني كه موجبات مزاحمت براي نواميس و امنيت مردم را فراهم كرده بودند آغاز شد

Sunday, May 27, 2007



نامه امير کبير به ناصرالدين شاه:
قربانت شوم
الساعه که در ايوان منزل با همشيره همايوني (همسر امير کبير) به شکستن لبه نان
مشغولم، خبر رسيد که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم
رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده
و سخن هزل بر زبان رانده ايد. فرستادم او را تحت الحفظ
به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند که اداره امور مملکت
با توصيه عمه و خاله نمي شود.
زياده جسارت است، تقي

Thursday, May 24, 2007

To Plot Iran Strategy Amid Caribbean Luxury
For those of you who may be visiting the Bahamas next week, you may want to check out a private, off-the-record meeting of Gulf and Middle East specialists of a rather narrow ideological bent at Westin’s luxurious Our Lucaya Resort on Grand Bahama Island. The meeting takes place May 30 to June 1.
The Foundation for Defense of Democracies (FDD), a neo-conservative group created two days after the 9/11 attacks on New York and the Pentagon, is holding what it calls “a policy workshop” during Congress’ Memorial Day recess, no doubt to plot strategy for moving U.S. policy toward Iran in a direction compatible with its confrontational views.
The workshop, entitled “Confronting The Iranian Threat: The Way Forward,” is to include “30 or so leading experts who will analyze the implications of Iran’s activities, the diplomatic challenges, military and intelligence capabilities, the spread of its ideology within and beyond its borders, and other issues, including the prospects for democratization in the Islamic world, energy security and other related issues that face policymakers in the United States, Europe and the Middle East,” according to the invitation letter from FDD’s president, Clifford May. The purpose will be “exploring policy options …and consider solutions to one of the most significant policy issues of our day.”
Among those experts who have been invited are several serving and former senior administration officials, including one of the diminishing number of neo-cons left in the Bush administration, Under Secretary of State for Democracy and Global Affairs, Paula Dobriansky; the hard-line Iran country director in the Office of the Secretary of Defense (OSD) and Office of Special Plans (OSP) alumna, Ladan Archin; the recently-departed State Department Coordinator of Counterterrorism, Amb. Henry Crumpton; the former Deputy Assistant Secretary for Intelligence and Analysis at the Treasury Department, Matthew Levitt, who is now with the pro-Israel Washington Institute for Near East Policy (WINEP). The administration’s new UN Ambassador, Zalmay Khalilzad, has also been invited, although his duties as next month’s Security Council president may make it difficult for him to travel. In any case, his spouse, Cheryl Benard, who directs the RAND Center for Middle East Public Policy, is confirmed.
Uri Lubrani, the chief Iran advisor to Israeli Prime Minister Ehud Olmert, is also expected to participate.Bernard Lewis, the Princeton emeritus professor who just received the American Enterprise Institute’s annual award, presumably for having done so much to lay the intellectual foundation for the U.S. invasion of Iraq and the subsequent transformation of the Islamic world, is expected to open the proceedings by addressing Iran’s historic, as well as contemporary, ambitions in the region. Rob Sobhani, a Georgetown University adjunct professor and president of Caspian Energy Consulting, who helped found, along with Michael Ledeen and several other AEI fellows, the Coalition for Democracy in Iran in 2002, has also been invited, as has one of Lewis’ most devoted protégés, AEI fellow and former Central Intelligence Agency (CIA) operative, Reuel Marc Gerecht.Levitt will presumably not be alone in representing WINEP, which was originally established as a think tank by the powerful American-Israel Public Affairs Committee (AIPAC). Among other WINEP fellows who have been invited to take part are Mehdi Khalaji, a Shiite theologian who works for Washington’s Radio Farda, and Soner Cagaptay, director of WINEP’s Turkish Research Program. Also attending will be Michael Makovsky, the brother of WINEP’s Project on the Middle East Peace Process, David Makovsky, and, like Archin, an alumnus of Douglas Feith’s OSP.
Anti-proliferation Henry Sokolski has also been invited, as have the vice president of the neo-conservative American Foreign Policy Council (AFPC) and author of the rather sensationalist ‘Tehran Rising’, Ilan Berman, and Abbas Milani, the director of Stanford’s Iranian Studies Program.
Invited “experts” include several journalists, as well, notably from the predictably neo-conservative editorial board of the Wall Street Journal, including Bret Stephens, a former editor of the Jerusalem Post who now writes a weekly column for the Journal; and Matt Kaminski, who serves a similar function for the Journal’s European edition. Gerard Baker, U.S. editor of the Murdoch-owned Times of London, has also been asked to attend, as has Amir Taheri, an Iranian-born, London-based journalist who has been published frequently by the Journal and who gained considerable notoriety last year by falsely reporting that the Iran’s Majlis would soon pass legislation requiring Jews, Christians, and Zoroastrians to wear distinctly-colored ribbons on their clothes and, more recently, by quoting Olmert in a German magazine as saying in an off-the-record briefing at which Lubrani was also present, “It would take about ten days and 1,000 Tomahawk missiles to severely damage the [Iranian nuclear] program.” Khalilzad beware.Invitees will have all their expenses paid and receive a $1,000 honorarium.

Friday, May 18, 2007


غزه در آتش؛ چرخه دائمی خشونت

احمد زيدآبادیکارشناس مسائل خاورميانه

BBC persian
هواپیماهای اسرائیلی دفتر حماس در غزه را هدف قرار دادند
ارتش اسراييل حملات به نسبت شديدی را عليه پايگاههای شاخه نظامی حماس در نوار غزه آغاز کرده است، حملاتی که به دليل تراکم جمعيت در شهرها و اردوگاههای نوار ساحلی باريکه غزه، به غير نظاميان نيز آسيب می‌ رساند.
اسراييل حملات خود به نوار غزه را تلافی‌ جويانه و در واقع واکنش به پرتاب موشک‌های دست ساز قسام به خاک خود می‌ داند.
اسراييل و فلسطينی‌ها تاکنون چندين بار در مورد استقرار آتش بس در نوار غزه به توافق رسيده ‌اند، اما اين مساله باعث قطع حملات موشکی به شهرک‌های اسراييلی نشده و دولت عبری نيز در مقابل، شهرهای فلسطينی را هدف حملات هوايی و زمينی خود قرار داده است.
با توجه به اينکه حملات موشکی گروه های فلسطينی به شهرکهای اسراييلی تلفات چندانی در پی ندارد و در مقابل، حمله ارتش اسراييل به نوار غزه، تلفات مالی و جانی قابل توجهی در بين فلسطينی‌ها بر جا می‌گذارد، اغلب اين سوال برای تحليلگران پيش می‌آيد که چرا شبه نظاميان وابسته به حماس بر ادامه شليک موشک به خاک اسراييل و يا حمايت از شبه نظاميان دخيل در اين موشک پرانی‌ها اصرار می‌ورزند؟

Wednesday, May 2, 2007

نظام تأديبی در آمريکا
آمريکايی که نمی شناسيم ـ بخش هفتم
نوشتة عبدی کلانتری
***فايل صوتي (بخش نخست) «اينجا» را کليک کنيد. (سرعت بالا «اينجا»)فايل صوتي (بخش دوم) «اينجا» را کليک کنيد. (سرعت بالا «اينجا»)
Radiozamaneh.com

دانشجونماها را به صلابه مي کشيم

دانشجونماها را به صلابه مي کشيم
حسين باستاني h.bastani@roozonline.com - چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 [2007.05.02]
از همان زمان که دانشجويان پلي تکنيک، در جريان سخنراني آقاي احمدي نژاد در اين دانشگاه به مناسبت روز دانشجو، عليه او شعارهاي تند سر دادند، مي شد پيش بيني کرد که همکاران رئيس جمهور و به ويژه مشاوران "سياسي – امنيتي" اش، از آنان انتقام سختي بگيرند.
رييس جمهور در جريان آن سخنراني، با وجود تمام تلاشي که براي نمايش چهره اي مهرورزانه از خود به خرج داد، سرانجام در واکنش به شعارهاي دانشجويان، معترضان را عامل آمريکا خواند، از پول گرفتنشان از بيگانگان سخن گفت و حتي در بياني نامعمول تهديد کرد: "دانشجونمايان را به صلابه مي کشيم." سپس محمد رضا باهنر، حامي اصلي نايب رئيس مجلس و حامي اصل رئيس جمهور در قوه مقننه، اعلام کرد که دانشجويان معترض پلي تکنيک هزينه رفتار خود در حضور احمدي نژاد را پس خواهند داد: "هر کس خربزه مي خورد، پاي لرزش هم مي نشيند"؛ و بسيج دانشجويي دانشگاه پلي تکنيک هم، با انتشار عکس و سوابق دقيق از دانشجوياني که عليه رئيس جمهور شعارهاي تند وداده بودند، هشدار داد که اگر مديران دانشگاه با آنها برخورد نکنند، بسيج، خود دست به کار خواهد شد.
به هر ترتيب، به نظر مي آيد، اکنون کساني، خود دست به کار شده اند: درست يک روز بعد از آن که وزير ارشاد- سردبير سابق کيهان - اعضاي تشکل هاي دانشجوي منتقد دولت را به "بي‌‏اعتنايي به مقدسات ديني" متهم کرده است،عده اي، در اقدامي شوک آور، در اوراقي با آرم جعلي نشريات دانشجويي منتقد در دانشگاه پلي تکنيک، مطالب و تصاويري در توهين به مقدسات ديني و نيز رهبر جمهوري اسلامي به چاپ رسانده اند. سپس، از همان روز، حمله به تشکل هاي دانشجويي منتقد دولت در دانشگاه اميرکبير، که پي در پي تأکيد کرده اند که هيچ اطلاعي از انتشار مطالب توهين آميز فوق ندارند و آنچه به اسم "نشريات دانشجويي منتقد توزيع شده جعلي است، با شدت هر چه تمامتر آغاز شده است.
کيهان، در همان روز حادثه، بر مبناي "اعترافات" از يک دانشجوي زنداني، چاپ مطالب توهين آميز را توطئه اي هدايت شده از سوي خارج از کشور دانسته؛ و شبه نظاميان لباس شخصي با تجمع در مقابل دانشگاه خواستار برخورد شديد با تشکل هاي دانشجويي منتقد دولت شده اند. بقيه اين سناريو، از هم اکنون قابل پيش بيني است: همزمان با انتشار پر حجم اخبار مربوط به "اعتراضات مردمي به چاپ مطالب توهين آميز در برخي نشريات دانشجويي" توسط صدا و سيما و روزنامه هايي چون کيهان، به تدريج عده اي خواهند کوشيد پاي روحانيون ارشد قم را نيز به اين موضوع بکشانند. احتمالاً، به زودي عده اي نيز در قم "به خاطر توهين به مقدسات توسط مشتي دانشجونما به امام زمان تسليت گفته" و خواهان برخورد جدي با عاملان اين توهين خواهند شد. البته، معترضان ميانه روتر، در عين حال احتمالاً تعارفاتي از قبيل اين که "حساب دانشجويان واقعي با عاملان توهين به مقدسات جداست" و "دانشجويان عزيز هوشياري خود را حفظ کنند" و از اين قبيل نيز ابراز خواهند کرد. و سرانجام، دستگاه هاي امنيتي، "در پاسخ به خواست مقدسين و نيروهاي مومن به انقلاب" وارد صحنه خواهند شد تا همان طور که رئيس جمهور پيشتر وعده داده بود، دانشجونماها را - نه تنها در پلي تکنيک، که احتمالاً ساير دانشگاه ها نيز- به سلابه بکشند و ثابت کنند هر کس خربزه مي خورد، پاي لرزش هم مي نشيند.
تمام اين کارها، احتمالاً تا پيش از تيرماه (مشخصاً پيش از 18 تير) به انجام خواهد رسيد؛ تا پيش از فرا رسيدن سالگرد حمله به خوابگاه دانشجويان، هر صداي احتمالي اعتراض در دانشگاه پلي تکنيک و ساير دانشگاه هاي مساله ساز خنثي شده باشد و با به پايان رسيدن نيم سال دوم تحصيلي، دانشجويان هراسان – بدون دردسر آفريني– عرصه دانشگاه را ترک کرده و راهي تعطيلات تابستاني شوند.
واقعيت آن است که ناظران فضاي سياسي ايران، چند سالي است که به شروع اين جور بازي هاي امنيتي در هفته هاي منجر به ماه تير عادت کرده اند. بعد از وقوع حادثه 18 تير، اين اولين بار نيست که با نزديک شدن به اين ماه، عده اي از دانشجويان براي "نسق کشي" از مجموعه تشکل هاي دانشجويي کشور، هدف سناريوهاي امنيتي قرار مي گيرند. امسال نيز، فعالان دانشجويي پلي تکنيک هستند که، احتمالا به خاطر جسارت هاي گذشته شان در مقابل رئيس جمهور، براي دادن درس عبرت به سايرين در آستانه تيرماه، هدف قرار گرفته اند.
اما ... اجازه دهيد زود قضاوت نکنيم. شايد تمام پيش بيني هاي فوق درست نباشند. از صميم قلب اميدواريم که درست نباشند. اميدواريم که شدت ساختگي بودن سناريوي اخير عليه فعالان دانشجويي، امکان تداوم و حيات اين توطئه کثيف را از بين ببرد

Sunday, April 29, 2007

فرحبخش، اتهام جاسوسي و دولت مهرورز

roozonline.com
خانواده اي نام دخترشان را ونوس (الهه زيبايي) گذاشته بودند و از بد حادثه دخترک بينوا به غايت زشت و بد ترکيب از آب در آمده بود.
مادر دخترک اغلب مي ناليد که: حالا قيافه اش به درک! چون هر کس مي بيند يا منزجر مي شود و به روي خود نمي آورد و يا احساس ترحم و دلسوزي مي کند. اما اسمش را چه کار کنيم که هر که مي شنود، نمي تواند جلو خنده اش را بگيرد.
داستان فوق، بي شباهت به نامي که دولت آقاي احمدي نژاد بر خود گذاشته نيست. گويا عملکرد اين دولت به اندازه کافي باعث دردسر و اسباب زحمت نبوده است که براي نشان دادن عمق تعارض، نام دولت مهروز را هم بر آن نهاده اند.
يک نمونه از اين مهرورزي را روزنامه نگاران، چهارشنبه شب گذشته در خانواده علي فرحبخش از زبان پدر اين روزنامه نگار زنداني شنيدند.
پيرمرد که 33 سال قاضي بوده و به درخواست خود بازنشست شده، با بغض و اندوه و اشک، از شرافت و صداقت حرفه اي خود و مصائبي که در طول زندگي به دليل از دست دادن اعضاي خانواده خود ديده، سخن گفت و در آخر اضافه کرد که: دستگيري علي سخت ترين ضربه اي است که به من پيرمرد وارد شده است.
پدر فرحبخش که فصلي بليغ از تجربه هاي بي واسطه خود نسبت به رعايت حقوق متهمان توسط قضات دوران سلطنت پهلوي بويژه قضات ديوان عالي در ناديده گرفتن اقرارهاي تحت فشار بيان کرد، از اينکه در نظام مدعي اجراي احکام دين و شريعت، اقرار و اعتراف هاي تحت شرايط غيرعادي، پايه و اسا قضاوت و صدور احکام شده است، بسيار گلايه مند بود

Saturday, April 14, 2007

نقد کتاب: "از هويت تا خشونت"


نقد کتاب: "از هويت تا خشونت"

خسرو ناقد نويسنده و پژوهشگر
BBC persian
از هویت تا خشونت
آيا «هويت» عامل بروز «خشونت» است؟ "آمارتیا کومار سن" اقتصاددان هندی ‌تبار و استاد دانشگاه‌ های هاروارد، کمبريج، دهلی و نيز مدرسه اقتصاد لندن، در آخرين کتاب خود که "هويت و خشونت" نام دارد، نظريه ‌ای را طرح ريخته است که بر مبنای آن باور سرسختانه به‌"هويت" می‌تواند عامل بروز "خشونت" شود. کتاب بحث ‌انگيز او که نخست به ‌زبان انگليسی انتشار يافت، به ‌تازگی به‌ چندين زبان و از آنجمله به ‌زبان‌ های آلمانی و ايتاليايی و فرانسوی نيز ترجمه و منتشر شده است.
چکيده‌ نظرات آمارتیا سن در اين کتاب را می‌توان چنين خلاصه کرد: انديشه و کنش انسان‌ها را مجموعه ‌ای از هويت‌ های گوناگون و گاه کاملاً متفاوت شکل می‌دهد که "هويت دينی" يا "هويت ملی و قومی" فقط بخشی از آن را تشکيل می‌دهد. از اين‌ رو "تک ‌هويتی" انگاشتن افراد و پا فشاری بيش از اندازه بر تنها جنبه ‌ای از هويت آنان، دامی است که ما را به‌ سوی خشونت‌ گرايی سوق می‌دهد.
کتابی بر اساس تجربه‌های شخصی
آنچه نويسنده در کتاب "هويت و خشونت" بر آن تأکيد دارد، بخشی از تجربه‌ شخصی او نيز بوده است. آمارتیا سن که در سال ۱۹۳۳ ميلادی در شرق بنگال متولد شده، خود شاهد تنش ‌ها و درگيری‌ های مذهبی و قومی خشونت ‌باری بوده است که در شبه قاره‌ هند به ‌وقوع پيوست و در پی نبردهای خونين و کشته و آواره شدن صدها هزار انسان، سرانجام سرزمين هند را در سال ۱۹۴۷ و بعدها در سال ۱۹۷۱ ميلادی، به‌ سه کشور هند و پاکستان و بنگلادش تقسيم کرد.
او که برنده‌ جايزه‌ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ ميلادی است، اينک از شهرت جهانی خود سود جسته و افزون بر تدريس در دانشگاه، می‌ کوشد مباحث رشته‌ تخصصی خود را با ‌مباحث اجتماعی روز و مسايل جهانی درهم آميزد تا از اين طريق توجه مجامع علمی ومحافل روشنفکری را به زوايای ديگری از معضلات جهان جلب کند. مسئله‌ مبارزه با فقر و گرسنگی و نيز رفاه و عدالت در کشورهای در راه توسعه از جمله مضا مينی ‌اند که آمارتيا سن در آثار خود به ‌آنها پرداخته است.
مقالات و آثار آمارتیا سن در باره‌ "وابستگی متقابل اقتصاد و آزادی‌ های فردی"، "جايگاه اخلاق در اقتصاد بازار"، "توسعه به ‌منزله‌ آزادی"، " مفهوم و مضمون آزادی انتخاب" و نيز "نا برابری اقتصادی" و "سوسياليسم، بازار و دمکراسی" در شمار مباحث مهم سال‌های اخير در مجامع علمی و دانشگاهی بوده است. او يکی از مخالفان "نظريه گزينش عمومی" است که انسان را صرفاً "موجودی اقتصادی" می‌داند. بر اساس اين نظريه هر فرد علايق و منافعی دارد و رفتار او از اين جايگاه حسابگرانه و خواسته‌های او نا محدود و در کل زياد خواهانه است.
آيا فرهنگ، سرنوشت‌ساز است؟
سن: اعتقاد سرسختانه به اين اصل که وابستگی و تعلق به ‌فرهنگی خاص، تعيين ‌کننده‌ ويژگی هويت فرد در جامعه است، چه پيش ‌شرط‌ ها و پيامدهای دارد؟
اما آمارتیا سن در کتاب «هويت و خشونت" ورای مباحث اقتصادی رشته‌ تخصصی خود، در کسوت روشنفکر حوزه‌ عمومی، به‌سراغ مسئله‌ "هويت"، يعنی يکی از پيچيده ‌ترين مسايل جهانِ در شرف جهانی شدن رفته است. او کوشيده است تنها با طرح يک پرسش و بررسی آن از زوايای گوناگون زمينه‌ی بحث را آماده کند.
پرسش او چنين است: اعتقاد سرسختانه به اين اصل که وابستگی و تعلق به ‌فرهنگی خاص، تعيين ‌کننده‌ ويژگی هويت فرد در جامعه است، چه پيش ‌شرط‌ ها و پيامدهای دارد؟ به ‌بيانی ديگر، پرسش او را می‌توان چنين خلاصه کرد: «آيا فرهنگ، سرنوشت ‌ساز است؟». او با طرح اين پرسش و دادن پاسخ منفی به آن، در واقع به ‌رويارويی با نظريه‌ "رويارويی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها" که سانوئل هانتينگتون بر آن اصرار دارد برخاسته است.
البته آمارتيا سن اهميت و تأثير فرهنگ را منکر نمی‌شود و حتی ضعف بيشتر نظريه ‌پردازان اقتصادی را در ناديده گرفتن عامل فرهنگ می‌داند. اما تأکيد دارد که اين امر موجب نمی‌شود ما برای عامل فرهنگی و وابستگی افراد به ‌گروهی خاص و تعلق آنان به‌ حوزه‌ی تمدنی خاص بيش از حد ارزش قائل شويم و تنها بر اين اساس، انسان‌ها را طبقه‌ بندی کنيم.
او برای شفافيت بخشيدن به ‌بحث خود، يافته‌های جامعه ‌شناسان جوامع مدرن را که تقريباً هم بر آن اتفاق نظر دارند به‌کمک می‌گيرد: هر فرد در زندگی عادی، همزمان خود را عضو و متعلق به گروه‌ هايی متعدد و متفاوت می‌داند. تعلقات و وابستگی‌ ها و دلبستگی ‌های افراد به کشوری که تابعيت آن را دارند، سرزمينی که در آن زاده شده‌ اند، شهر و محلی که در آن اقامت گزيده ‌اند، اصل و نسب، جنسيت، وابستگی طبقاتی، اعتقادات مذهبی، ديدگاه‌ های سياسی، فعاليت‌ های اجتماعی و شغل و کارشان و نيز علاقه‌ مندی ورزشی، نوع موسيقی مورد پسندشان و همه و همه مجموعه ‌ای است که هر کدام بخشی از هويت آنان را تشکيل می‌دهد.
يک شهروند زن آمريکايی، با اصل و نسب کارائيبی، اجدادی آفريقايی، متعقد به مسيحيت، با ديدگاه سياسی ليبرال، فمينيست، گياه ‌خوار که همجنسگرا نيست و علاقه ‌مند به موسيقی کلاسيک و ورزش تنيس است، بی ‌ترديد نمی‌تواند هويتی منحصر به‌ فرد داشته باشد، بلکه هويت او برايندی از مجموعه‌ تعلقات و وابستگی‌ های اوست. امروزه وقتی سخن از "هويت چهل‌تکه" در ميان است، نداشتن هويتی خاص منظور نظر است که در بيشتر مواقع و از نگاه معتقدان به "تک‌هويتی" تلويحاً با برداشتی منفی همراه است.
فرهنگ‌‌باوری و توهم تک‌هويتی
اينکه انسان موجودی اجتماعی با تعلقات متعدد و وابستگی‌های گوناگون است، نه سخنی تازه و نه يافته ‌ای جديد در علوم اجتماعی است. آمارتيا سن هم به اين امر واقف است و ادعای ابداع نظريه جامعه ‌شناختی جديدی ندارد. آنچه او بر آن تأکيد دارد در واقع نتيجه ‌گيری ساده ‌ای است که از اصل ابتدايی جامعه ‌شناسی به ‌دست می‌آيد.
او معتقد است که: "بر هيچ کدام از هويت ‌های فرد نبايد به ‌عنوان تنها هويت اصلی و يا وابستگی خاص او تأکيد کرد و آن را بزرگ و برجسته نمود". در مقابل اين نظر، دقيقاً نظريه ‌ای وجود دارد که آمارتيا سن با اعتراض، آن را "توهم تک‌هويتی" می‌نامد. او می‌گويد هر کس خود را به ‌دست اين توهم بسپارد، ناگزير خود را مجاز می‌داند از ميان در واقع تعلقات گوناگون، تنها يکی را سوا و جدا کند تا "هويت راستين" او را تضمين و تثبيت کند.
آمارتيا سن اين گام را افتادن در"دام هويت" می‌داند و گناه چنين ساده ‌انگاری و کتمان واقعيت را متوجه‌ فرهنگ ‌باوری culturalism می‌داند. از اين ‌رو کوشش‌ هايی که جهان و مردمان جهان را به ‌تعداد انگشت ‌شماری فرهنگ‌ های مختلف تقسيم می‌کنند، از اساس نادرست و گمراه‌ کننده است.
در سال‌ های اخير افزايش کاربرد مفهوم "هويت دينی" به ‌عنوان ويژگی اصلی و حتی تنها عامل طبقه ‌بندی افراد، موجب خشن شدن تحليل‌ های اجتماعی شده است. بسياری از يافته ‌های علمی، به‌خصوص از آن جهت از نظرها پنهان می‌ ماند که ميان تعلقات و وابستگی‌ های گوناگونی که مثلاً فردی مسلمان داراست و هويت خاص اسلامی او تفاوتی گذاشته نمی ‌شود. هويت اسلامی می‌تواند يکی از هويت‌ هايی مهم و حتی تعيين‌ کننده در نظر گرفته شود؛ بدون آنکه هويت‌ های ديگر را نفی و منکر اهميت آنها شد.
پيوندها و همبستگی‌ های فرهنگی
سن در اينجا مثال شبه قاره هند را پيش می‌کشد که در تقسيم‌ بندی نظريه هانتينگتون جزو تمدن هند و قرار داده شده است، و اين در حالی است که تنها در زادگاه او بيش از ۱۵۰ ميليون مسلمان زندگی می‌کنند و سرزمين هند در شمار سه کشور بزرگ اسلامی جهان محسوب می‌شود. او افزون بر اين نظريه ‌های فرهنگ ‌باور را به ‌باد انتقاد می‌گيرد و معتقد است که با درکی کمابيش متجانس از فرهنگ، فرضيه ‌های خود را پيش می ‌برند.
به ‌عبارت ديگر، اطلاعات و آگاهی‌ هايشان کافی نيست و تفاوت‌ های مهم در درون فرهنگ‌ ها را در تاريکی نگاه می‌دارند و پيوندها و مناسبات مشترک ميان فرهنگ ‌ها را ناديده می‌گيرند. او مثالی جالب در اين زمينه به ‌دست می‌دهد: در تصور عموم مردم ادويه کاری Curry که به ‌چاشنی هندی نيز مشهور است منشا هندی دارد، در صورتی که در اصل سوغاتی است که دريانوردان پرتقالی به شبه قاره‌ هند آورده‌اند. کتاب او سرشار از مثال‌های متعدد درباره‌ی پيوندها و همبستگی ‌های فرهنگی سرزمين‌ های گوناگون است.
آمارتيا سن به‌ مخاطبان کتابش گوشزد می‌کند که بانيان و محرکان اختلافات و درگيری‌های جهانی و نيز خشونت‌ گرايان مذهبی يا قوم‌ پرست، "توهم تک‌هويتی" را به ‌منظور بسيج توده‌ها و توجيه اقدامات قهرآميز خود به‌خدمت می‌گيرند. روش‌های تبعيض ‌آميز، به‌ محض آن که اختلافی جزيی ميان همسايه‌ ها پيدا شود، آشکارا رواج و رونق می ‌گيرد.
فجايج غير قابل تصوری که در آفريقا، ميان قبايل و اقوام گوناگون به ‌وقوع پيوست و صدها هزار غيرنظامی از اقوام گوناگون به قتل رسيدند، بی ‌گمان تنها نمونه‌ بروز اين ‌گونه خشونت‌ ها نيست. نويسنده تأسف خود را از اين واقعيت پنهان نمی ‌دارد که اين نگاه کوته‌ بينانه درغرب که مردم جهان را تنها بر اساس يک معيار تقسيم‌ بندی می‌کند، به ‌طور ضمنی باعث تقويت بنياد گرايان ضدغرب شده است که توجيه نظری اقدامات خود را از نظريه ‌های نظريه ‌پردازان فرهنگ ‌باور غربی استخراج می ‌کنند.
"بحران هويت" و "هويت کاذب"
آنچه امروز "بحران هويت" خوانده می‌ شود چيزی نيست جز بحران درک اين واقعيت که انسان‌ ها هويتی تک و منحصر به‌ فرد ندارند. جستجو در پی کسب هويتی منحصر به ‌فرد که فرد يا گروه را کاملاً از ديگران مجزا و متمايز کند، اغلب به بن‌بست برخورد می ‌کند. اين جستجو غالباً با ناديده گرفتن پيوندها و تعلقاتی که هر فرد با گروه‌ های اجتماعی متعدد دارد و با پافشاری و تأکيد سرسختانه بر يکی از جنبه‌های هويتی همراه است.
گرچه فرد با يافتن اين "هويت کاذب" احساس آرامش خاطر و همبستگی با "خودی‌ ها" و در نتيجه احساس امنيت می‌ کند، اما لازمه‌ حفظ و پايداری چنين احساسی، خصومت با "غير خودی‌ ها" و دشمنی با "بيگانگان" است. پيداست که فرد يا گروه با داشتن چنين "هويت کاذب" به ‌محض احساس خطر و نگرانی از دست دادن "هويت" خود، آماده‌ مدافعه و نشان دادن واکنش‌ های خصمانه است.
در جوامعی که به ‌دلایل گوناگون آمادگی جذب و دفع آگاهانه و آزادانه‌ عناصر فرهنگی بیگانه را ندارند، اين تردیدها و نگرانی‌ هایی بيشتر پدید می‌آید. این نگرانی‌ ها هرگاه با احساس ضعف و نابرابریِ امکانات و توانایی ‌ها و نیز با احساس درماندگی در برابر فرهنگِ فراگیر و یا تکنولوژی پیشرفته همراه باشد، رفته رفته به‌ ترس و هراس مبدل می‌شود و پیداست که عکس ‌العمل‌ های توأم با ترس و ضعف، ناگزیر به ‌اعمال قهرآمیز و خشونت ‌آمیز می ‌انجامد.
نويسمده کتاب خود را با گفتاری اميدوارکننده به ‌پايان می ‌برد: "پرسش‌ های ما امروز نبايد فقط متوجه شرايط اقتصادی و سياسی فرايند جهانی شدن باشد، بلکه بايد ارزش‌ ها و اخلاق و احساس تعلقی نيز که درک ما را از کل جهان شکل می‌دهد، مورد توجه قرار گيرد.
پرداختن به‌ پرسش‌های گوناگون در عرصه‌ی مسايل مربوط به جهانی شدن، برای کسانی که به ‌دريافتی منحصر به ‌فرد از هويت انسان باور ندارند و فرد را موجودی "تک‌هويتی" نمی‌دانند، حتماً به ‌اين ‌معنا نيست که احساس تعلق جهانی را جايگزين پيوندهای ملی و وابستگی‌ های بومی خود کنند تا بازتاب آن را در "دولت جهانی" عظيمی بيابند. می‌توان هويت جهانی را به ‌تدريج در خود حل و هضم کرد، بدون آن که ديگر وابستگی‌ ها و تعلقات خود را به‌ کناری نهاد و يا از ميان برداشت.
مرواريدی همسنگ اورانيوم غنی شده، مسعود بهنود - کاله از چند سال پيش شده يکی از درزهای ورودی بريتانيا. مدام اخبار و گزارش هائی می رسد که از آن جا عده ای قصد نفوذ غيرقانونی داشته اند و دستگير و يا کشته شده اند. تفنگ است و سگ و بعضی جاها هم سيم های برقدار. حالا مدتی است که اعتراض مردم جزيره از اين همه ميهمان ناخوانده بلند شده و از همان کارها شروع کرده اند که دولت ما مشغول است برای بيرون کردن افغان ها. … در عراق و افغانستان، جوان ها و عقلا می گويند اوضاع ناامن است بايد کمی صبر کرد. چرا که دولتمردان همه می خواهند که اوضاع آرام شود. صنعت و تجارت، علم و هنر رونق گيرد. پس در آن هر دو کشور و يا در لبنان جنگ زده اميد هست. اما جوان مهاجر می گويد برای بچه هايم می ترسم و اميد ندارم. چرا که کسانی در گوش اين جوان خوانده اند که منتظر نمان و عمر تبه مگردان، ايران آرام شدنی نيست. هر روز جنگی تازه شروع می کنيم. با اين نشد با آن و به هر حال با نظم جهانی.

Friday, April 13, 2007

با خدا چت كنيد يه خداي آنلاين باحال لينك از وبلاگ عصيان

Sunday, April 8, 2007

اعلاميهء
«اجلاس اسلام سکولار»
ــ مصوبهء پنجم مارس ۲۰۰۷ ، ايالت فلوريداترجمه عبدی کلانتریما [امضاکنندگان اين سند]
شامل مسلمانان سکولار و اشخاص سکولاري هستيم که اهليت آنها از کشورهاي مسلمان است. در ميان ما، مؤمنان ، شکاکان ، و بي دينان حضور دارند. همهء ما توسط مبارزه اي بزرگ گرد هم آمده ايم ، نه مبارزه ميان غرب و اسلام ، بلکه مبارزه ميان آنکه آزاد است و آنکه آزاد نيست. ما حاميان آزاديِ تخطي ناپذير وجدان فردي هستيم. ما به تساوي همهء انسانها باور داريم. ما بر جدايي دين از دولت ، و بر رعايت حقوق جهانشمول بشر، پامي فشاريم.ما در تاريخ غني و پربار جوامع پيش از اسلام و جوامع اسلامي ، سنت هاي آزادي ، عقلانيت ، و رواداري را مشاهده مي کنيم. اين ارزش ها به غرب يا به شرق تعلق ندارند ؛ آنها ميراث اخلاقي مشترکِ بشريت اند. اگر نقض حقوق يا [تخطي از] رفتار عقلي در اسلام مورد انتقاد قرار گيرد ، ما آن انتقاد را به استعمار ، نژادگرايي، يا به اصطلاح «اسلام ستيزي» نسبت نمي دهيم.ما از همهء حکومت هاي جهان مي خواهيم که:ـــ طبق اصل هجدهم اعلاميهء جهاني حقوق بشر رفتار کرده و قوانين شريعت ، دادگاههاي صادرکنندهء فتوا ، حکومت روحانيان ، و دين دولتي را ، در همهء اشکال خود، مردود اعلام کنند؛ و همهء مجازات هايي را که به سبب {به اصطلاح} «توهين به مقدسات» و ترک دين يا ارتداد ، حکم شان صادر شده ، مردود اعلام کنند.ـــ اعمالي نظير ختنهء زنان ، قتل براي حفظ ناموس ، حجاب اجباري ، و ازدواج اجباري ، که استثمار زنان را تداوم مي بخشد ، از ميان بردارند.ـــ اقليت هاي جنسي و جنسيتي را از گزند پيگرد و خشونت محافظت کنند.ـــ شيوهء تعليم و تربيت فرقه اي و مذهبي اي که تعصب و عدم رواداري نسبت به غيرمسلمانان را مي آموزد ، مورد اصلاح قرار دهند.ـــ و حوزه اي عمومي (پابليک سفير) به وجود آورند که بتوان در آن هرموضوعي را بدون ترس و ارعاب مورد بحث قرار داد.ما خواهان آنيم که اسلام از قيادت جاه طلبي هاي تماميت خواهانهء مردان قدرت طلب و سلطهء منعيات خشک انديشانه رهايي يابد.ما به همهء دانشگاهيان و انديشمندان در هرکجا که هستند توصيه مي کنيم با دليري ، سرچشمه ها و منابع اسلام را مورد پژوهش قرار دهند و در اشاعهء ايده آل هاي تحقيق علمي و جستار معنويِ آزاد ، از طريق ترجمهء متون ميان فرهنگ ها ، از راه چاپ و رسانه هاي همگاني ، تلاش ورزند.ما خطاب به مسلمانان مي گوييم: اسلام به عنوان يک دين و ايمان شخصي ، آينده اي شريف خواهد داشت ، اما به عنوان مشربي سياسي از اين آينده محروم است. خطاب به مسيحيان ، يهوديان ، بوداييان ، هندوان ، بهاييان ، و پيروان تمامي اديان غيراسلامي مي گوييم: ما در کنار شما ، و به عنوان شهرونداني مساوي با شما، ايستاده ايم. و خطاب به بي دينان: ما از آزادي بي قيد و شرط شما در پرسشگري و سرپيچيِ عقيدتي حمايت مي کنيم.تک تک ما ، پيش از آنکه عضوي از امت ، بدن عيسا مسيح ، يا قوم برگزيده باشيم، همه اعضاي جامعهء وجدان هستيم ، کساني که خود براي خويشتن راه و رسم تعيين مي کنند.تحلیل عبدی کلانتری درباره مفهوم «مسلمان سکولار»
این جااصل اعلامیه
http://antiwar.com/
April 6, 2007

What If Iran Had Invaded Mexico?
by Noam Chomsky and Tom Engelhardt TomDispatch

On Tuesday, meeting with the press in the White House Rose Garden, the president responded to a question about House Speaker Nancy Pelosi's visit to Syria this way: "[P]hoto opportunities and/or meetings with President Assad lead the Assad government to believe they're part of the mainstream of the international community, when, in fact, they're a state sponsor of terror." There should, he added to the assembled reporters, be no meetings with state sponsors of terror.
That night, Brian Ross of ABC News reported that, since 2005, the U.S. has "encouraged and advised" Jundullah, a Pakistani tribal "militant group," led by a former Taliban fighter and "drug smuggler," which has been launching guerrilla raids into Baluchi areas of Iran. These incursions involve kidnappings and terror bombings, as well as the murder (recorded on video) of Iranian prisoners. According to Ross, "U.S. officials say the U.S. relationship with Jundullah is arranged so that the U.S. provides no funding to the group, which would require an official presidential order or 'finding' as well as congressional oversight." Given past history, it would be surprising if the group doing the encouraging and advising wasn't the Central Intelligence Agency, which has a long, sordid record in the region. (New Yorker investigative journalist Seymour Hersh has been reporting since 2005 on a Bush administration campaign to destabilize the Iranian regime, heighten separatist sentiments in that country, and prepare for a possible full-scale air attack on Iranian nuclear and other facilities.)
The president also spoke of the Iranian capture of British sailors in disputed waters two weeks ago. He claimed that their "seizure… is indefensible by the Iranians." Oddly enough, perhaps as part of secret negotiations over the British sailors, who were dramatically freed by Iranian President Mahmoud Ahmadinejad on Wednesday, an Iranian diplomat in Iraq was also mysteriously freed. Eight weeks ago, he had been kidnapped off the streets of Baghdad by uniformed men of unknown provenance. Reporting on his sudden release, Alissa J. Rubin of the New York Times offered this little explanation of the kidnapping: "Although [Iraqi foreign minister, Hoshyar] Zebari was uncertain who kidnapped the man, others familiar with the case said they believe those responsible work for the Iraqi Intelligence Service, which is affiliated with the Central Intelligence Agency." The CIA, of course, has a sordid history in Baghdad as well, including running car-bombing operations in the Iraqi capital back in Saddam Hussein's day.
And don't forget the botched Bush administration attempt to capture two high Iranian security officials and the actual kidnapping of five Iranian diplomats-cum-Revolutionary-Guards in Irbil in Iraqi Kurdistan over two months ago – they disappeared into the black hole of an American prison system in Iraq that now holds perhaps 17,000 Iraqis (as well as those Iranians) and is still growing. As Juan Cole has pointed out, most such acts, and the rhetoric that goes with them, represent so many favors to "an unpopular and isolated Iranian government attempting to rally support and strengthen itself."
In addition, just this week, the aircraft carrier USS Nimitz and other ships in its battle group left San Diego for the Persian Gulf. Two carrier battle groups are already there, promising an almost unprecedented show of strength. As the ship left port, U.S. military officials explained the mission of the carriers in the Gulf this way: They are intended to demonstrate U.S. "resolve to build regional security and bring long-term stability to the region."
And stability in the region, it seems, means promoting instability in Iran by any means possible. So, the president's Global War on Terror also turns out to be the Global War of Terror. No one has dealt with the way "state sponsorship of terror" works, when it comes to our own country, more strikingly than Noam Chomsky, who considers the larger Iranian crisis below. His latest book, Failed States: The Abuse of Power and the Assault on Democracy, is just out in paperback and couldn't be more to the point at the present moment. Right now, if the U.S. isn't already a failing state, it's certainly a flailing one. Tom
What If Iran Had Invaded Mexico?Putting the Iran Crisis in ContextBy Noam Chomsky
Unsurprisingly, George W. Bush's announcement of a "surge" in Iraq came despite the firm opposition to any such move of Americans and the even stronger opposition of the (thoroughly irrelevant) Iraqis. It was accompanied by ominous official leaks and statements – from Washington and Baghdad – about how Iranian intervention in Iraq was aimed at disrupting our mission to gain victory, an aim which is (by definition) noble. What then followed was a solemn debate about whether serial numbers on advanced roadside bombs (IEDs) were really traceable to Iran; and, if so, to that country's Revolutionary Guards or to some even higher authority.
This "debate" is a typical illustration of a primary principle of sophisticated propaganda. In crude and brutal societies, the Party Line is publicly proclaimed and must be obeyed – or else. What you actually believe is your own business and of far less concern. In societies where the state has lost the capacity to control by force, the Party Line is simply presupposed; then, vigorous debate is encouraged within the limits imposed by unstated doctrinal orthodoxy. The cruder of the two systems leads, naturally enough, to disbelief; the sophisticated variant gives an impression of openness and freedom, and so far more effectively serves to instill the Party Line. It becomes beyond question, beyond thought itself, like the air we breathe.
The debate over Iranian interference in Iraq proceeds without ridicule on the assumption that the United States owns the world. We did not, for example, engage in a similar debate in the 1980s about whether the U.S. was interfering in Soviet-occupied Afghanistan, and I doubt that Pravda, probably recognizing the absurdity of the situation, sank to outrage about that fact (which American officials and our media, in any case, made no effort to conceal). Perhaps the official Nazi press also featured solemn debates about whether the Allies were interfering in sovereign Vichy France, though if so, sane people would then have collapsed in ridicule.
In this case, however, even ridicule – notably absent – would not suffice, because the charges against Iran are part of a drumbeat of pronouncements meant to mobilize support for escalation in Iraq and for an attack on Iran, the "source of the problem." The world is aghast at the possibility. Even in neighboring Sunni states, no friends of Iran, majorities, when asked, favor a nuclear-armed Iran over any military action against that country. From what limited information we have, it appears that significant parts of the U.S. military and intelligence communities are opposed to such an attack, along with almost the entire world, even more so than when the Bush administration and Tony Blair's Britain invaded Iraq, defying enormous popular opposition worldwide.
"The Iran Effect"
The results of an attack on Iran could be horrendous. After all, according to a recent study of "the Iraq effect" by terrorism specialists Peter Bergen and Paul Cruickshank, using government and Rand Corporation data, the Iraq invasion has already led to a seven-fold increase in terror. The "Iran effect" would probably be far more severe and long-lasting. British military historian Corelli Barnett speaks for many when he warns that "an attack on Iran would effectively launch World War III."
What are the plans of the increasingly desperate clique that narrowly holds political power in the U.S.? We cannot know. Such state planning is, of course, kept secret in the interests of "security." Review of the declassified record reveals that there is considerable merit in that claim – though only if we understand "security" to mean the security of the Bush administration against their domestic enemy, the population in whose name they act.
Even if the White House clique is not planning war, naval deployments, support for secessionist movements and acts of terror within Iran, and other provocations could easily lead to an accidental war. Congressional resolutions would not provide much of a barrier. They invariably permit "national security" exemptions, opening holes wide enough for the several aircraft-carrier battle groups soon to be in the Persian Gulf to pass through – as long as an unscrupulous leadership issues proclamations of doom (as Condoleezza Rice did with those "mushroom clouds" over American cities back in 2002). And the concocting of the sorts of incidents that "justify" such attacks is a familiar practice. Even the worst monsters feel the need for such justification and adopt the device: Hitler's defense of innocent Germany from the "wild terror" of the Poles in 1939, after they had rejected his wise and generous proposals for peace, is but one example.
The most effective barrier to a White House decision to launch a war is the kind of organized popular opposition that frightened the political-military leadership enough in 1968 that they were reluctant to send more troops to Vietnam – fearing, we learned from the Pentagon Papers, that they might need them for civil-disorder control

Friday, April 6, 2007

آن روح سرگردان

آن روح سرگردان شهرهای سنتی، همه بر محور یک مکان مقدس شکل گرفته‌اند. گرداگرد هرمکان مقدس نیز، بازار با سلسله مراتب خاصی حلقه زده است. عطر و ترمه و کتاب را کنار حرم می‌فروشند و هر چه از حریم مقدس حرم که دور می‌شوی، مشاغل کمتر لطیف و بنابراین کمتر مقدس حضور دارند. بیرون حریم بازار، خانه‌های مردم قرار دارد.شهرهای بزرگ و مهم‌تر از همه تهران، تابع این سلسله مراتب نیست. مکان از هیچ کانون مقدسی تبعیت نمی‌کند. اما برای ما در فضای مذهبی پیش از انقلاب، آن کانون مقدس همچنان وجود داشت، اگر چه در مکان خاصی استقرار نیافته بود و مثل یک روح سرگردان در جستجوی مکانی برای استقرار بود.شاید بتوان مضمون اساسی تنازعات سیاسی قبل از انقلاب را در نام نهادن به این روح مقدس و استقرار مکانی آن خلاصه کرد. شاه که تلاش داشت تعبیری عرفی از این کانون مقدس عرضه کند با بنای شهیاد در مکانی که امروز میدان آزادی نام دارد تلاش داشت خود این روح مقدس را مصادره کند و با خود به آن تجلی مکانی دهد والبته آن را به آرمان‌های این جهانی پیشرفت و توسعه توام کند. نیروهای چپ اعم از مذهبی و مارکسیست، کارخانه‌ها و فضاهای جنوب شهر را به کانون شهر بدل کرده‌ بودند و .....اما در این میان شاید نیروهای مذهبی نزدیک به نهادهای سنتی از همه موفق تر بودند. هر محله را با یک مسجد محوریت مقدس می‌بخشیدند. در سطح میانی اینهمه را فضاهایی مثل قم و مشهد محورت می بخشید و در یک تحلیل کلان، اینهمه در محور یک مکان مقدس در زمین یعنی خانه کعبه سامان پیدا می‌کرد. روایت نیرومندی بود که جهان را در بعد مکانی انسجام می داد. .خیلی برای نیروهای مذهبی دشوار نبود که از این محوریت منسجم مکانی، محوریت فردی و نهادی خاص را نتیجه بگیرند و آن را در یک جنبش اجتماعی کلان تجلی بخشند.اینک احساس می‌شود که آن روح مکانی شده دوباره سرگردان شده است. جمهوری اسلامی خود در اینکه آن روح را در کجا باید مکانی کند سرگردان است: مصلا یا برج میلاد؟ یکی هنوز در سودای گردآوردن همه چیز حول و حوش همان مکان مقدس آن جهانی است و دیگری در سودای عرفی کردن خانه آن روح سرگردان. اگرچه با اقداماتی نظیر انتقال نمایشگاه کتاب به مصلا، معنای آن مکان مقدس کمی آلوده به جهان عرفی می‌شود و شکل برج میلاد نیز چنان است که کمی آلوده به امر مقدس نمودار می شود. .گروه‌های دیگر نیز سوداهای گوناگون برای مکانی کردن خانه آن روح سرگردان دارند. یکی هنوز تلاش می‌کند رویای میدان شهیاد را زنده کند. یکی بر عنوان میدان آزادی تاکید دارد و آن را سمبل وضعیت مطلوب می انگارد. یکی هنوز به جنوب شهر و کارگران تکیه می‌کند. کسانی از هوس‌های کلان ملی سرباز زده‌اند و تلاش دارند آن روح سرگردان را در خانه‌های کوچک قومی و زبانی و جنسیتی جا دهند.هر چه شهرنشینی در ایران گسترش پیدا می‌کند، حس سرگردانی یک روح بر فراز شهر نیز افزایش پیدا می‌کند و تمایلی به مکانی کردن آن از جهات گوناگون وجود دارد. منازعه سیاسی در ایران معنایی جز رقابت برای خانه دادن این روح سرگردان ندارد. اینچنین است که شهر اینک در فضای منازعات قدرتی چند پاره می‌شود. بی آنکه چشم‌اندازی برای یکپارچه کردن آن حول یک مکان محوری وجود داشته باشد. در چنین شرایطی است که روح مردمانش نیز چند پاره است. گسیختگی شهر، به معنای گسیختگی ساکنان آن است.گسیختگی گاه اندوهناک است و گاه فرح بخش. شاید در یک کلام بتوان گفت در مقایسه با فضای سنتی نوعی آزادی اندوهناک است.روشنفکران پیش از انقلاب، همه در جستجوی به زمین نشاندن آن روح مقدس سرگردان بودند. اینک به تدریج همه از مکانی کردن آن ناامید می‌شوند. این ناامیدی راز جهان جدید است که گویی به تازگی در کالبد ما حلول کرده است. اگر چه آن را به سادگی برنمی‌تابیم.در جهان جدید گویا ناچار می‌شویم آن روج مقدس را تکه تکه کنیم و هر جزء آن را در مکانی آنهم به صورت موقت خانه دهیم. حقیقت ازلی و مقدس اینک به انبوه کالاهای یکبار مصرف بدل می‌شود.
نظام توتاليتر معماری خاص خود را دارد دائما حضور و قدرت خود را به شهروندان يادآوری ميکند.مثال بارز آن بناهای ساخته شده در زمان موسيليني درمرکز رم است.بناهای ساخته شده در زمان رضا شاه نيز اينگونه است.ستون های مرتفع و مستحکم روبنای سنگی و...در کشورهای اسکانديناوی اما پارلمان يا بناهای دولتی ساختمانهای هستند متناسب با بافت مرکز شهر در کنار رستوران ها قهوه خانه ها و کتاب فروشی ها .محلی برای اجتماعات سياسی در نظر گرفته شده و توريستها و شهروندان ميتوانند بر روی نيمکت های برابر پارلمان استراحت کنند اما در نظام توتاليتر بنای دولتی بايد مورد مرقبت امنيتی قرار گيرد
شهروندان تهديد دائمي هستند و بايد فاصله بين شهروندان و ابنيه حفظ شود.همينطور بنا دست نيافتنی و دارای عظمت است مثلا مناره های مصلای تهران که هميشه ديده ميشود اما امکان استفاده و بازديد از آن برای شهروندان وجود ندارد.

Sunday, April 1, 2007

روشنفکر حوزهء عمومی و زبان فارسی
در حاشيهء بحث نيلگون دربارهء روشنفکر حوزهء عمومی ـ بخش چهارم

نوشتهء علی ميرسپاسی

بحث دربارهء حورهء عمومي را بايد به فال نيک گرفت و اميدوار بود که ديگران هم در آن شرکت کرده، ديالوگي جدي دربارهء نقش روشنفکرانِ حوزهء عمومي، يا سپهرهمگاني، جلوبرده شود و امکانات يا محدوديت هاي زبان فارسي در ايجاد يک گفتمان سکولار و دموکراتيک نيز مورد بررسي قرار گيرد. فقدان چنين گفتگويي ميان روشنفکران خود هميشه يکي از دلايل پا نگرفتن نگرش دموکراتيک در جامعه ما بوده است. من هميشه اعتقاد داشته ام که اگر روشنفکرانِ به اصلاح «سکولار» ما به جاي تکرار کليشه هاي کسالت بار (بايد فرزند زمانه بود، معاصر اين عصر زيست ، مُدرن شد وغيره) در عمل وارد گفت و شنود و ديالوگ با يکديگر مي شدند و از اينکه با روشنفکران ديني نيز طرف صحبت شوند ابايي نمي داشتند، حوزهء عمومي و ارتباطي در کشور ما وضع بهتري مي داشت. البته منظور من بيشتر نهاد گفتگو و آداب آن است نه ميزان ادب و اخلاق فردي اين روشنفکران. آنچه ما نداريم، يا به شکل ناقص داريم، حوزهء عمومي است به عنوان يک نهاد دموکراتيک. وگرنه ما «روشنفکر» ريز و درشت کم نداريم ـــ کساني که در مطبوعات و رسانه ها به مسايل اجتماعي و فرهنگي مي پردازند. اما آيا خود رسانه ها نقش دموکراتيک شان را بازي مي کنند؟ آيا نهادهاي علمي و دانشگاهي نهادهايي دموکراتيک اند؟ انجمن هاي صنفي، اتحاديه ها، مدارس، نهادهاي هنري و فرهنگي چطور؟ وگرنه ترديدي نيست که روشنفکران ما همه خود را به نوعي در حوزهء عمومي فعال حساب مي کنند. کار حتا به جايي رسيده که مقامات دولتي و ارتشي هم در کنار انجام شغل خود، با اخذ درجهء دکترا، به صف روشنفکران پيوسته اند!

بنابه تعريف ساده اي که يورگن هابرماس مي دهد، حوزهء عمومي يا سپهر همگاني کيفيت دموکراتيک خودش را از جدايي اش با دولت و از ترغيب شهروندان به گفتگو دربارهء مسايل جامعه اخذ مي کند. در ايران اين جدايي وجود ندارد. عملکرد روشنفکران در حوزهء عمومي ارتباط مستقيمي با (محدوديت هاي) زبان فارسي ندارد. يا دست کم تقدم با زبان نيست بلکه محدوديت هاي زباني خود ناشي از نبودن نهادهاي دموکراتيک است. بديهي است که غناي زبان علوم اجتماعي ما در حد زبانهاي اروپايي نيست. اماکيفيت غير تحليلي زبان ما را نبايد تنها مشکلي زبان شناسانه دانست و ايجاد نهادهاي ارتباطي دموکراتيک را موکول به حل اين مشکل کرد. انديشه و نگرش تحليلي (يا عقلاني) بايد با تمرين مدام در حوزهء عمومي قوام بگيرد و زبان اش را هم در همين حوزه بپروراند. اگر بر مشکل زباني تاکيد زياد بورزيم و تفاوت فارسي را با انگليسي يا آلماني برجسته کنيم، اين تصور به وجود مي آيد که همان روشنفکري که در فارسي دست اش بسته است مي تواند در زباني ديگر حرف ها و انديشه هاي مهم و پيشرفته اي را بيان کند. من که در زمينهء علوم اجتماعي کار مي کنم مي دانم که دست کم در زبان انگليسي در اين زمينه روشنفکران ما، آنها که به انگليسي تسلط دارند، توليدات مهم و دوران سازي نداشته اند! يا اگر تحقيقي جدي در رشته هاي تاريخ، جامعه شناسي يا تمدن کرده باشند اين تحقيقات قابل ترجمه يا بازنويسي به فارسي هست. اگر نهادهاي روشنفکري ما از توليد کساني چون فوکو يا ادوارد سعيد عاجز است، اگر نهادهاي فکري ما از انديشهء انتقادي تهي است، به نظر من، به خاطر نقص زبان فارسي نيست. توسعهء زبان خود بايد بخشي از يک پروژهء وسيع تر استقرار نهادهاي دموکراتيک در کشور ما باشد. در اين رابطه چند نکته به نظر من مي رسد:

يک) فقرنهادهاي دانشگاهي ـــ انديشهء اجتماعي جديد و علوم اجتماعي مدرن (جامعه شناسي، مردم شناسي، علوم سياسي، فلسفه، تاريخ، اقتصاد، مطالعات فرهنگي) درفضاي آکادميک مي رويند و رشد مي کنند. در ايران درست همين نهادهابوده اند که کارشان را انجام نداده اند! پرورش واقعي در اين زمينه ها صورت نگرفته زيرا نه استاد ، نه دانشجو و نه کلاس درس آنچيزي بوده که مي بايست باشد. «دانشگاهيان» ما نقش مهمي در آوردن تفکر جديد و ايجاد نهادهاي روشنفکري انتقادي نداشته اند. اين وظيفه را به طور عمده دو گروه ديگر عهده دار شده اند: تحصيل کردگان خارج کشور؛ و روشنفکران مستقل و «خود آموخته» به ويژه مترجمان ما. نتايج چنيني «جابجايي» اي خود بحثي جداگانه مي خواهد.

دو) توسعهء «ناسيوناليستي» زبان ـــ ورود مُدرنيـّت در ايران آميخته بوده است با پروژه هاي استقرار دولت مرکزي و تثبيت «هويت ملي». در اين تثبيت جايگاه مرکزي را زبان فارسي (و ادبيات فارسي) اشغال کرد. به سخن ديگر، از همان ابتدا توسعهء زبان فارسي نوين ما توسط نهادهاي غيردموکراتيک و در وهلهء نخست با هدف هاي سياسي و فرهنگي اي صورت گرفت که قصدشان رشد انديشهء روشنگروتحليلي يا انديشهء انتقادي نبود. اين البته مختص ايران نيست. روشنفکران ترکيه و کشورهاي عربي نيز زبان را اساس هويت ملي خودشان مي دانند و در کارزار «پاک کردن» زبان ترکي و عربي از تاثيرات «بيگانه» بوده اند. حال، هنگامي که صحبت از «سکولار کردن زبان» مي کنيم، براي من روشن نيست که در جامعه اي که هنوز حوزه هاي خصوصي و عمومي تفکيک نشده، حوزهء قضايي استقلال ندارد، آزادي رسانه ها و سازمانهاي صنفي و سياسي تحقق نيافته و نهاد هاي آموزشي زير کنترل دولت اند، ما چطور مي توانيم زبان مان را سکولار و توانا کنيم، آنهم با وام گرفتن از کلام فردوسي و منوچهري يا نوشته هاي پيش- اسلامي. ما به جستجوي گفتمان اي هستيم که بر هويت تاکيد نکند، از ستم مردانه به دور باشد، فرد را به رسميت بشناسد، کمتر به دين و عرفان آغشته باشد، نخبه گرا و اشرافي (يا برعکس تسليم و عاجز) نباشد. آيا چنين گفتماني مي تواند جدا از پراکتيس آن در متن نهادهاي دموکراتيک به وجود آيد و رشد کند؟

سه) همه فهم بودن زبان حوزهء عمومي ـــ گفتمان سکولاري که در بالا به آن اشاره کرديم نمي تواند با زباني صورت بگيرد که مردم نتوانند آنرا بفهمند. اين البته ربطي به عوامانه نوشتن و به «زبان توده» نوشتن ندارد. من با آقاي عبدی کلانتری در اين مورد هم رأي ام. منظور اين است که در حوزهء عمومي و سپهر ارتباط همگاني، در شرايط ايران، زبانهاي تخصصي، جارگونهاي آکادميک، يا اصطلاحاتي که يک مترجم نوآور به ابتکار خويش ساخته، کارايي ندارند. چه بسا تشديدگر جدايي روشنفکران از بقيهء جامعه شود. عرفان زدگي زبان نيز از اين راه شفا پيدا نمي کند.

چهار) عامل تغيير (agent) ـــ در وهلهء نخست چه چيز عامل تغيير دموکراتيک است، فلسفهء اجتماعي يا نهادهاي اجتماعي؟ قصد ندارم اين دو را به طور مصنوعي جدا کنم اما به عقيدهء من مفيدتر خواهد بود اگر تأکيد را بر دومي بگذاريم. زيان يا خطر انديشه ها و فلسفه هاي غيرليبرال در متن نهادهاي دموکراتيک به مراتب کمتر است.

هرکدام از اين نکته ها جاي بحث و گسترش دارد. من اين يادداشت را تمام مي کنم. درصدد نوشتن مقاله اي هستم که در آن دو الگوي روشنفکر حوزهء عمومي در ايران مورد بحث قرار گرفته: الگوي تاکنونيِ روشنفکر ملي گرا (حتا در ميان آنان که منتقد ايدئولوژي ناسيوناليستي بوده اند، اما «زبان فارسي» مرکز توجه شان است) و الگوي پيشنهادي من که نامش را «جهان وطنِ نوين» (neo-cosmopolitan) گذاشته ام و براساس نوشته ها و آثار ادواردسعيد، وي اس نايپال، محمد ارغون، فاطمه مرنيسي، و ريچارد رورتي ترسيم شده که «همبستگي، مکالمه، و نهادهاي دموکراتيک (فرامليتي)» را بر «هويت، حقيقت و تعلق ملي» مقدم مي دانند.

* دکتر علی ميرسپاسی، استاد جامعه شناسي دانشگاه نيويورک (NYU) ، مولف کتابهاي «دموکراسي و حقيقت» (انتشارات طرح نو) و کتاب
Intellectual Discourse and the Politics of Modernization: Negotiating Modernity in Iran
عشق و انقلاب
نوشتة عبدی کلانتری
http://www.nilgoon.org/index.html
براي شنيدن فايل صوتي «اينجا» و در صورت داشتن اينترنت پرسرعت «اينجا» را کليک کنيد.
کتاب «سفر از سرزمين نه»، خاطرات دوران بلوغ رويا حکاکيان است از سالهاي انقلاب بهمنِ پنجاه و هفت و پنج سالِ پس از آن. اين کتاب مضامين متعددي دارد همچون «خون زنان» ، «در حاشيه بودن ـ از حاشيه ديدن» ، «نوشتن همچون مرهم» ، «خشونت دين يا سنت» (در خانواده اي يهودي)، همه از چشم شوخ و کنجکاو دختري دوازده ـ سيزده ساله ، که رابطهء عاشقانه اش را با انقلاب بهمن، با «ماهي سياه کوچولو» آغاز مي کند و با سوزاندن دفترها و کتابهائي که هميشه مي پرستيده ، پايان مي دهد. در اين مسير، خواننده به همراه راوي، از بسياري موقعيت هاي کميک و خنده آور، اما در نهايت تراژيک ، عبور مي کند و فضاي تلخ و شيرين روزها و سالهاي پس از انقلاب را دوباره در ضميرش زنده مي سازد

بحران ایده و کلام

شرایط سیاسی ایران به سمت امتناع گفتگو پیش می‌رود
انسداد گفتگو را تجربه کرده‌ایم. گاه نظام سیاسی خط قرمزهایی تعیین می‌کند و ورود گفتگو در حریم‌های مذکور را ممنوع اعلام می‌کند. در آن صورت باب گفتگو مسدود می‌شود. اما انسداد باب گفتگو، به تدریج استحاله پیدا می‌کند چرا که انسداد گفتگو را ضروری است با گشودن بابی از استدلال‌های عقلانی مشروعیت و استمرار بخشید و این خود زمینه ساز گشایش تدریجی باب گفتگو است. مقوله سکولاریسم یکی از خط قرمزها بوده است، اما توجیه این خط قرمز مستلزم گشودن باب گفتگو در باب سکولاریسم بوده است.در وضعیت انسداد، طرفین رویاروی هم ایستاده‌اند و سخن یکدیگر می‌شنوند و آن را کم و بیش فهم می‌کنند، با اینهمه یک طرف از این قدرت بهره مند است که طرف مقابل را در کوتاه مدت از ادامه گفتگو بازدارد. اما با طولانی شدن این فرایند، خط قرمز مورد سوال قرار می‌گیرد و اینچنین است که انسداد گفتگو کمتر تداوم پیدا می‌کند.اما در وضعیت امتناع گفتگو، طرفین رویاروی هم نایستاده‌اند پس امکان شنیدن و فهم سخن یکدیگر را هم ندارند. ممکن است انسدادی در گفتگو نباشد و هر کس هر چه می‌خواهد بگوید، اما امتناع در فهم حاصل شده است و در چنین شرایطی وضعیت پیچیده‌ای رخ می‌نماید.در فضای انسداد، موضوع اصلی گفتگو روشن است. اما طرفین نقطه نظرات متضادی دارند و یک طرف مانع بروز اظهار نظر رقیب می‌شود. اما در فضای امتناع، نزاع بر سر مساله و موضوع اصلی گفتگو است. هر طرف سویی را به عنوان مساله اصلی گفتگو نشان می‌دهد. اینکه موضوع گفتگو چیست، می‌تواند موضوع رقابت، ستیز و یا نزاع خشونت بار باشد. هر کس در به صدر نشاندن موضوع خود توفیق حاصل کند، مسائل دیگر را به حاشیه می‌راند.در صحنه داخلی صداهای مختلفی شنیده می‌شود. زنان از ادامه حرکت خود سخن می‌گویند، اصلاح طلبان همچنان در نقد سیاست‌های داخلی دولت کوشا هستند، معلمان همچنان از پی‌گیری خواست‌های خود در سال جدید سخن می‌گویند. برخی تقاضاهای منتشر اجتماعی در زمینه تورم، تقاضاهای قومی و غیره را نیز مد نظر قرار دهید.اینهمه تقاضاهایی از نظام سیاسی دارند، اما نظام سیاسی رویاروی اینهمه نایستاده است. نظام سیاسی اینک درگیر یک منازعه سخت و پیچیده در سطح بین المللی است. متاسفانه هر روز شرایط این منازعه به نقاطی نزدیک می‌شود که برای طرفین، عقب نشینی پرهزینه‌تر می‌شود. هر چه شرایط این منازعه از حد و حدود دیپلماسی فراتر می‌رود، عوامل و متغیرهای تازه‌ای چهره نشان می‌دهند و دیپلمات‌ها نیز به تناسب این تغییر صحنه جای خود را به نظامیان می‌سپارند.در چنین شرایطی، مضمون و چند و چون منازعات داخلی در یک منازعه دیگری تعیین می‌شود. غربی ها منازعات داخلی را فرصتی برای پیش‌برد سیاست‌های خود می‌شناسد و بالتبع نظام سیاسی نیز رخدادهای داخلی را توطئه و برنامه حساب شده‌‌ای برای خالی کردن پشت جبهه نبرد تفسیر می‌کند.اینچنین است که مساله معلمان و زنان و سایر اقشار اجتماعی، در ارتباط با مساله‌ای دیگر، معنای دیگری کسب می‌کند. این تغییر معنا عامل اساسی امتناع فضای گفتگو است. در فضای امتناع، گزینه‌های مختلفی ممکن است ظهور کند.1. ممکن است یکی بتواند مساله دیگری را در حاشیه قرار دهد. در حاشیه نشاندن مساله دیگری می‌تواند موضوع ابتکارات جذاب سیاسی هر یک از طرفین منازعه باشد. ممکن است مخالفین تلاش کنند با حاد کردن منازعه در داخل، مساله مورد نظر نظام را کم اهمیت کنند و او را در حل مسائل بین المللی تنها بگذارند.اما نظام سیاسی نیز می‌تواند در این زمینه پیشقدم شود. نظام سیاسی می‌تواند با گشودن فضای گفتگو در داخل، خود به دست خود مسائل بین المللی را به یک مساله حاشیه بدل کند و با اولویت بخشی به مسائل داخلی، فضای مطلوب‌تری برای تصمیم گیری معقول در سطح جهانی فراهم کند. با توجه به نزدیک شدن به فضای انتخابات، یک میدان مطلوب برای تغییر فضای امتناع، گشودن فضای رقابت‌های حاد سیاسی در ماه‌های آتی است.2. اما گزینه دیگر می‌تواند آن باشد که چند و چون تحولات بین المللی بتواند مسائل داخلی را در حاشیه قرار دهد و آن را به طاق فراموشی یا تعلیق بسپارد. به عبارتی مسئله بین المللی چندان حاد شود که هر صدایی در داخل شنیدنی نباشد. اگر صورت بندی منازعه به نحوی باشد که نظام سیاسی بتواند حقانیت خود را در عرصه داخلی به اثبات برساند، آنگاه همه صداها در داخل موقعیت خود را برای شنیده شدن از دست خواهند داد. .3. البته اگر نظام سیاسی در فضای حاد منازعه نتواند حقانیت خود را در عرصه داخلی اثبات کند و نتواند تصمیم گیری‌های بین المللی خود را عقلانی جلوه دهد، آنگاه فضای داخلی فضای ناامن و غیر قابل پیش بینی خواهد بود.4. یک گزینه دیگر آن است که نظام سیاسی احساس کند که هر تصمیم سیاسی که مستلزم عقب نشینی‌هایی در سطح جهانی باشد، می‌تواند مستلزم میدان دادن به بازیگران داخلی و تسلیم شدن به اولویت مساله آنها باشد. آنگاه ممکن است پرداخت هزینه‌ در سطح جهانی ترجیح داده شود و یا هر تصمیم معقول در سطح جهانی با رویکردهای خشونی در داخل همراه دانسته شود.5. شاید مخاطره آمیز ترین گزینه، توام شدن فضای بحرانی در سطح جهانی و فضای بحرانی در سطح داخلی باشد. این شرایط معمولاً به زائل شدن عقلانیت در دو سوی منازعه می‌انجامد. بازیگران سیاسی یکباره دچار عارضه تخیل و توهم افسارگسیخته قدرت می‌شوند و تصور می‌کنند اینک هر کاری از آنها ساخته است و نظام سیاسی نیز با نگرانی و بیم مضاعف مواجه می‌شود و در چنین شرایطی با تمایل به بسیج حداکثری طرفین منازعه مواجه خواهیم شد که سرانجامی جز خشونت افسارگسیخته نخواهد داشت.به هر حال هر طور که بیاندیشیم، بحران‌های بین المللی همراه با مخاطراتی است که می‌تواند ابعاد فاجعه بار ملی و تاریخی داشته باشد. توام شدن این فضا با فضای غیر قابل پیش بینی در داخل، می‌تواند سال آینده را به نقطه عطفی بازگشت ناپذیر بدل کند. آنچه به نظرم اولویت دارد، دگرگونی فضای امتناع گفتگو است.نظام سیاسی بر این باور بود که در سطح جهانی با ایجاد پیوستاری میان نقطه قوت‌های خود می‌تواند طرف را به پای میز مذاکره بنشاند. اما اینک بیم آن هست که رقیب به بهانه مساله هسته‌ای، پیوستاری میان همه مطالبات خود از نظام سیاسی فراهم کند. اینک فضای امتناع گفتگو می‌تواند این وضعیت را از این که هست نیز وخیم‌تر کند به این معنا که این پیوستار از حوزه بین الملل به حوزه داخلی نیز کشانیده شود. پایان دادن به فضای امتناع گفتگو در داخل، دست کم از استمرار این پیوستار در داخل ممانعت به عمل خواهد آورد.البته این اقدام هنگامی از سوی نظام سیاسی ممکن است که در داخل کسانی پرهزینه کردن راه‌حل‌های معقول برای نظام سیاسی را به یک استراتژی سیاسی بدل نکرده باشند
زاویه دید
(محمد جواد غلامرضاکاشی
گفته می‌شود که روشنفکران در هراس از اینکه به پوپولیسم متهم شوند تبدیل به «روشنفكر قبيله‌‏اي» شده‌اند که هر کدام در قبیله خود مشغول بحث و گفتگو هستند. از «انسداد گفتگو» می شنوم و از «بحران حرف و ایده» صحبت می‌شود و از «بحران ایده و کلام».
اينجا مطالب خاندنی را می گذارم.نوشته ها از من نيست و حتما منبع را ذکر ميکنم.
کارنامه ۸۵ روشنفكران ايرانی درحوزه عمومی
متين غفاريان
روشنفکر و حوزه عمومی كليد ماجرا را يك افسر يهودي نگون بخت زد. نامش دريفوس بود و در ۱۵ اكتبر ۱۸۹۴ به جرم خيانت به ارتش فرانسه دستگير و پس از محاكمه به جزيره شيطان – شمال شرقي آمريكاي جنوبي- تبعيد شد.البته دريفوس شانس آورد و پنج سال بعد معلوم شد بي‌ گناه است. ماجراي او به عنوان كسي كه قرباني توطئه‌اي ضديهودي شده است به مسأله‌اي فراگير در سياست فرانسه تبديل شد. در اين ميان اميل زولاي رمان نويس در سيزدهم ژانويه 1898 نامه‌اي سرگشاده تحت عنوان «من متهم مي‌كنم» به رئيس جمهوري فرانسه نوشت و ارتش و دادگستري را به نقض قانون متهم كرد.
«كلما نسو»، سردبير laurore اين نامه را تيتر يك روزنامه‌اش كرد و تيراژ روزنامه در همان روز به ۲۰۰ هزار نسخه رسيد. بلافاصله پس از نامه زولا، سيصدتن از نويسندگان، هنرمندان و دانشگاهيان فرانسه از جمله دوركيم، پروست و... نامه‌‌اي را امضا كردند كه در آن محاكمه سرهنگ يهودي غيرقانوني اعلام شده بود.
اين بيانيه –معروف به بيانيه روشنفكران- ارتش و دادگستري را به عقب نشاند و... روشنفكري هم به دنيا آمد.
گروهي مي‌گويند اين كودك قرن‌بيستمي با جار و جنجال متولد شد و اين جزء ذات اوست. اجازه بدهيد به جاي پاسخ دادن به اين نظر ضدروشنفكرانه و فهرست كردن يكصد سال ادبياتي كه سعي در تعريف همدلانه روشنفكري داشته، همين ايده را بسط دهيم. نامه سرگشاده، روزنامه، تيراژ ۲۰۰هزار تايي، چند صد امضا و بحث درباره تصميمي عمومي؛ فكر مي‌كنم مواد لازم براي تعريف روشنفكري فراهم آمده باشد.
روشنفکر از حوزه عمومی می گويد نياز به تعيبر جديدي نيست. حق با همان‌هايي است كه روشنفكر را كسي مي‌دانند كه براي مخاطبان انبوه كار فكري مي‌كند. روشنفكر كسي است كه در حوزه‌ عمومي سخن مي‌گويد و از حوزه عمومي.
آن‌چه ممد حيات روشنفكري است حضور در عرصه عمومي است. اين حضور مي‌تواند تلاش سارتر براي فروش روزنامه در خيابان‌هاي پاريس باشد، مي‌تواند حضور ايزايابرلين در برنامه‌هاي راديوي BBC و شايد هم مقالات گاه‌گاه نوام‌چامسكي كه اين‌جا و آن‌جا چاپ مي‌شوند. اين حضور مي‌تواند زماني هم، سخنراني‌هاي شريعتي و سروش در حسينيه ارشاد و محمديه معرفت باشد.
با انقلاب اسلامي در ايران تحولي در نحوه حضور روشنفكران درحوزه عمومي رخ داد. خود انقلاب تا حدي مديون روشنفكراني بود كه بعدها «روشنفكر ديني» خوانده شدند و مشخصه‌شان آن بود كه براي برقراري ارتباط با مخاطبان خود از ابرازهاي رقيبان سنتي‌شان - يعني روحانيت- استفاده مي‌كردند. به واسطه كم‌بودن با سوادان درجامعه ايراني، استفاده روشنفكران از ابزارمدرن ارتباط جمعي - همچون رسانه‌هاي مكتوب- مانع ارتباط وسيع آنان با مخاطبان‌شان و درنتيجه تأثيرگذاري مي‌شد.
اما كساني چون علي شريعتي در نيمه دوم دهه ۵۰ با خطابه‌هاي مذهبي-روشنفكرانه در حسينيه‌ارشاد (جايي كه تا پيش از آن بيشتر در انحصار روحانيت بود) توانست زمينه حضور جدي روشنفكران ديني را در حوزه عمومي فراهم كند. ميراث او پس از انقلاب به طور جدي از سوي اخلافش به كار گرفته شد. از سوي ديگر با رشد طبقه متوسط، ابزارهاي مدرن ارتباط روشنفكرانه هم جمعيت بيشتري را پوشش دادند. به اين ترتيب در سال‌هاي پس از انقلاب، حضور روشنفكران در عرصه عمومي تقويت شد.
عصر طلايي حضور روشنفكران، در نيمه اول دهه هفتاد بود كه در آن هم روشنفكران ديني با مباحث جديد به ميدان آمدند و هم روشنفكران‌غيرديني مجوز انتشار مجلات و كتب متنوع گرفتند. با گذشت تقريباً دو دهه از پايان جنگ و شروع نوسازي در ايران، حضور روشنفكران در عرصه عمومي ايران، پستي و بلندي‌هاي متعددي را پشت سر گذرانده است.
زماني با پيروزي محمدخاتمي اين حضور پررنگ‌تر شد و با اوج گرفتن بحث درباره اصلاحات سياسي، روشنفكران جايگاه ويژه‌اي به خود اختصاص دادند و زماني ديگر با ناكامي‌هاي سياسي مناديان اصلاحات، روشنفكران هم به حاشيه رفتند. اما به نظر مي‌رسد سال ۱۳۸۵ را بايد سال بازگشت روشنفكران، به عرصه عمومي خواند. البته در اين بازگشت روشنفكرانه، ديگر آن‌گونه ظاهر نشدند كه قبلاً - در نيمه دهه هفتاد- بودند.
روشنفكران دينيبا افول بخت اصلاح‌طلبان در عرصه سياست، از نقدهايي كه متوجه آنان مي‌شد يكي هم اين بود كه ناكامي آنان متأثر از محدوديت‌هاي گفتمان روشنفكري ديني است كه گمان مي‌رفت پشتوانه تئوريك اصلاح‌طلبان است. از اين‌جا بود كه نقد روشنفكري ديني از اوايل دهه ۸۰، سكه رايج محافل فكري و روشنفكري ‌شد.
دو اتفاق - درواقع فرآيند- ديگر هم باعث شد روشنفكري ديني بيش از پيش از عرصه عمومي غايب شود: اول آن‌ كه به مرور زمان مخاطبان روشنفكران ديني به سمت روشنفكران غيرديني متمايل شدند. اين مخاطبان كه ديگر از خطابه‌هايي كه مفاهيم مدرن را در لايه‌اي از ادبيات ديني مي‌پيچيدند خسته شده بودند، روي به مباحث علوم انساني مدرن آوردند.
اين سال‌ها، شاهد استقبال از كتب علوم اجتماعي و فلسفه مدرن بود. روشنفكري ديني با بحران مخاطب مواجه شده بود. گويي طبقه متوسط، روشنفكري ديني را تنها پل گذري براي فهم و درك مفاهيم تجدد قرار داده بود و اكنون مي‌خواست فهم روشن‌تر و غيرمذهبي‌تري از اين مفاهيم به دست آورد.
از سوي ديگر چهره‌هاي شاخص روشنفكران ديني هم از توليد فكري بازماندند. از سه چهره شاخص روشنفكري ديني، مجتهد شبستري به ناگهان از عرصه عمومي كناره گرفت، محسن كديور كه با انتشار دو كتب در باب ولايت فقيه مشهور شده‌بود، پروژه‌اش را متوقف كرد و عبدالكريم سروش هم به آغوش عرفان غلتيد.
توقيف ماهنامه كيان در پاييز ۷۹ هم عملاً روشنفكران ديني را از داشتن رسانه‌اي كه حضور آنان را در عرصه عمومي تضمين كند، بي‌بهره ساخت. ساير نشريات ديگري كه با علقه به روشنفكري ديني منتشر شدند هم نتوانستند خلأ كيان را پركنند.
از سوي ديگر بعضي از روشنفكران ديني از استفاده از ابزار مختص به خود يعني خطابه بازماندند. سروش در تمام اين سال‌ها نتوانسته از خطابه در جمع عمومي – به عنوان مهم‌ترين ابزار ارتباطي روشنفكران ديني- استفاده كند و اين وضعيت او را به مهاجرت واداشت. با اين همه در سال ۸۵ حضور او پررنگ‌تر از سال‌هاي قبل بود.
سروش، امسال اگرچه نتوانست در سمينار دين و مدرنيته كه از سوي جوان‌ترين نسل روشنفكران ديني كه بيشتر دانشجويان دانشگاه تهران هستند برگزار شد سخنراني كند، اما پيامي مكتوب نوشت و با توجه به گفت‌وگوي سيدحسين نصر كه به عنوان پيش درآمد سمينار در روزنامه شرق منتشر شده بود، طعنه‌اي هم به استاد مطالعات اسلامي دانشگاه جورج تاون زد.
نصر با نخوتي اشرافي در پاسخ به سؤالي كه از نقش روشنفكران ديني در جهان اسلام مي‌پرسيد، گفت كه متجددان ديني را جدي نمي‌گيرد. سروش استاد مجادلات قلمي هم در پاسخ، اشاره گزنده‌اي به سوابق سياسي نصر كرد. بحث غيرمستقيم سروش به نصر همين جا خاتمه يافت اگرچه انعكاسي ژرف در حوزه عمومي داشت و همه، آن‌را به مثابه جدالي نمادين ميان نوانديشي ديني و سنت‌گرايي ديني تعبير كردند.
جلسه ماهانه خانه عبدالله نوري تنها جايي بود كه سروش توانست به سنت سابق، درباره روشنفكري ديني، به سخنراني بپردازد؛ سنتي كه بيش از همه سخنراني‌هاي او را در مسجد امام صادق(ع) و يا محمديه معرفت به ياد مي‌آورد. سروش در اين سخنراني و گفت‌وگوهايي كه انجام داد به دفاع از روشنفكري ديني برخاست. او در پاسخ به آناني كه ناكامي اصلاح‌طلبان را به محدوديت‌هاي گفتمان او نسبت مي‌دادند، گفت كه پدرخوانده اصلاح‌‌طلبان نيست.
به نظر محال مي‌رسد به اين زودي‌ها او بتواند در دانشگاه سخنراني داشته‌باشد. در اوايل سال تحصيلي امسال او نتوانست در سخنراني دانشكده حقوق دانشگاه تهران حضور به‌ هم رساند. ديگر سخنراني عمومي او هم بسيار كوتاه بود.حاضران در مراسم شب احياء حسينيه ارشاد در ميانه برنامه شاهد بر روي سن آمدن سروش شدند و غافلگيرانه توانستند سخنان او را گوش فرا دهند. در حالي كه سروش همچنان درگير مشكلات حضور در عرصه عمومي است، روشنفكر ديني ديگري كه تا مدت‌ها گوشه‌نشين بود دوباره پا‌به عرصه عمومي گذاشت.
حضور محمد مجتهد شبستري، بدون لباس روحانيت، شگفتي مهمانان جلسه ماهانه عبدالله نوري را در پي آورد كه دو- سه سالي بود از او بي‌خبر بودند. البته خبرهايي از او مي‌رسيد كه چندان باب طبع علاقه‌مندان نبود. خبر مي‌رسيد او از بيماري جسمي و روحي در رنج است. با اين حال حضور شبستري در حسينيه ارشاد و برگزاري نشست‌هاي منظمي زيرعنوان «درك تاريخي از اسلام» خبر از آن مي‌داد كه او قصد دارد بار ديگر در بحث‌هاي عمومي وارد شود.
ديگر چهره‌ روشنفكري ديني، محسن كديور، امسال فارغ از موضع‌گيري‌هاي سياسي، با انتشار كتاب «سياست‌نامه خراساني» حضور متفاوتي داشت. اين كتاب شامل آثار و مكاتبات سياسي آخوند خراساني از روحانيون مشروطه خواه بود و در كارنامه روشنفكران ديني كه تاكنون كمتر به سنت فقهي نوانديش توجه مستقيم داشته است اثر متفاوتي به شمار مي‌آيد.
روشنفكران غيردينيامسال براي روشنفكران غيرديني سال خوبي نبود. رامين جهانبگلو چهره شاخص روشنفكران غيرديني درگير ماجراي سياسي-امنيتي شد و حضور چنداني در حوزه عمومي نداشت. دو كتاب بابك احمدي هم كه اتفاقاً يكي درباره كار روشنفكري و در واقع دفاعي از روشنفكران ديني بود، در مقايسه با كتا‌ب‌هاي قبلي او از اقبال چنداني برخوردار نشد. با اين همه حضور پررنگ روشنفكري ديگر، تمامي كمبودهاي عدم حضور روشنفكران غيرديني در عرصه عمومي را جبران كرد.
سيدجواد طباطبايي چهره انديشه سال 85 است. كتاب «مكتب تبريز» او گرچه همچون سلفش (ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران) بحث بر انگيز نشد - شايد به خاطر آن‌كه ديگر از مقدمه‌هاي بحث‌انگيز طباطبايي خبري نبود - اما كتاب را علاقه‌مندان طباطبايي خريدند و خواندند. طباطبايي پس از سال‌ها دوري از ايران امسال به وطن بازگشت و در دايره المعارف بزرگ اسلامي مشغول به كار شد.
طباطبايي هميشه به دليل آن‌كه پروژه فكري خاصي را دنبال وآن را در قالب كتاب‌هايي با متد علمي انساني، ارائه كرده چهره‌اي متفاوت در ميان روشنفكران ايراني محسوب شده‌است. گفت‌وگوي او را با روزنامه اعتماد ملي كه از اولويت‌ كار علمي بر كار روشنفكري سخن گفت، مي‌بايست نقطه عطفي در تاريخ روشنفكري او شمرد؛ نقطه‌اي كه در آن روشنفكران عمومي به روشنفكران متخصص علوم انساني بدل مي‌شوند؛ كار علمي را پيشه خود مي‌كنند و از هر دري سخن گفتن را به كنار مي‌گذارند.
طباطبايي از معدود روشنفكراني بود كه امسال توانست در دانشگاه سخنراني عمومي داشته باشد؛ آن‌هم در خانه سابقش – دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران- كه در اوايل دهه 70 از آن اخراج شده بود.
او كه چندي است نقد نظام‌هاي توليد دانش در ايران را پي مي‌گيرد به جز معرفي كتاب و مروري بر پروژه فكري‌اش، نهاد دانشگاه را هم مورد انتقاد و بررسي قرار داد. حضور بعدي او در عرصه عمومي نشان داد كه طباطبايي سعي در تلفيق سازوكارهاي ارتباطي روشنفكري و كار آكادميك دارد. وعده بعدي او با دانشجويان دانشكده حقوق و علوم سياسي، سلسله درس‌گفتارهايي با نام «هگل‌شناسي» بود كه با استقبال دانشجويان برگزار شد.
حضور مجازي شايد به دليل ميل به تجربه‌اي جديد و شايد هم به جهت محدوديت‌هاي حضور در فضاي واقعي، روشنفكران در سال 85 گزينه فضاي مجازي را هم انتخاب كردند. به جز سايت‌هاي شخصي كه آرشيوي قابل دسترس از آثار روشنفكر‌ها را فراهم مي‌آورد - حالا تقريباً تمام روشنفكران ايران يكي از آن را دارند - امسال شاهد راه‌اندازي وب‌سايت‌هاي فعالي از روشنفكران هم بوديم.
در اين ميان دو نمونه از همه موفق‌تر بودند: يكي سايت ناصرفكوهي و ديگري سايت گروهي رخداد. فكوهي سعي كرد سايت شخصي خود را به پايگاهي براي مطالعات انسان‌شناسانه تبديل كند. به جز سخنراني‌ها و مقالات او كه مرتباً در سايت قرار مي‌گيرند، مطالبي از ديگر اساتيد انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و تحقيقات دانشجويي را هم مي‌توان در اين سايت مشاهده كرد.
بر اين‌ها اضافه كنيد بخش‌هاي ويژه‌اي همچون بخش مخصوص « پي‌ير بورديو»، جامعه‌شناس مورد علاقه فكوهي و ترجمه‌هايي كه به‌طور اختصاصي براي سايت برگردانده مي‌شوند. اما اگر سايت فكوهي بيشتر صبغه آكادميك دارد، سايت گروهي رخداد، تماماً مختص مطالبي در حوزه روشنفكري است.
مراد فرهادپور و گروهي از مترجمان جوان كه سابقه همكاري‌شان به مجله ارغنون مي‌رسد، نويسندگان ثابت سايت رخداد هستند. فرهادپور اين سال‌ها ترجمه متون جدي فلسفه را دنبال مي‌كند. پايان سال گذشته او با همكاري اميد مهرگان «ديالكتيك روشنگري» اثر كلاسيك مكتب فرانكفورت را به فارسي برگرداند و اين همكاري امسال ترجمه منتخبي از آثار والتر بنيامين با نام «عروسك و كوتوله» را به ارمغان آورد.
«رخداد» هم، در اصل نامي كلي براي مجموعه كتاب‌هايي است كه تاكنون يك مجلد آن با محوريت معرفي «اسلاوي ژيژك» منتشر شده است. علي الظاهر قرار بر اين است كه نويسندگان رخداد، نوشته‌هاي خود در حوزه نظريه انتقادي و سياست راديكال را در اين سايت قرار دهند.
هنوز معلوم نيست تجربه نوشتن در فضاي مجازي به مذاق مخاطبان ايراني خوش بيايد يا نه. اما اين را در جمع‌بندي سال 85 مي‌توان گفت كه روشنفكران ايراني با پروژه‌هاي فكري مشخص، فارغ از هر محدوديت براي حضور در حوزه عمومي تلاش مي‌كنند. سال 85 سال بازگشت روشنفكران به حوزه‌ عمومي بود